![]() |
![]() |
|
| سروده ها و دست نوشته های حسام حبیبی |
![]() شاید عشق ما ایرانی ها و کلأ شرقی ها به طبیعت از همین عشق به بهار باشه، همیشه شاعرای شرقی ستایش کردند بهار و آب شدن برف را همانطور که بارش برف را ستودند و یا تو پاییز اشک ریختند و باز هم خندیدند و این البته در سرشت همه ماست. این ستایش و عشق، که با حالت دنیای امروز و آدماش فرق داره کمی، و اینکه بهار و عید میاد و چیزی نیست که دست ما باشه، در واقع قدرت خاصه طبیعت را نشان میدهد که امروزه و شاید از قرن ها قبل در غرب و دنیای سنتی حالت عکس داشته، اینکه طبیعت اصلأ برده ماست و ما همیشه آن را در دست داریم، اما این در حالیست که آمدن بهار عکس این را اثبات میکند، اینکه همه ما پی سفره هفت سین منتظر میشینیم یک قدرت عظیم در طبیعت را نشان میده که همه مارا مینشونه و میگه صبر کنید تا من بیام و همه ما شاهد آمدن و رفتنش هستیم.و این یک حس عاشقانه میان ما و طبیعت ایجاد میکنه، احساس اینکه کنار طبیعت و در واقع روی زمین بودن، یک حس امنیت که همه نیاز دارند. از اینجا گریزی بزنیم به دنیا گذشته خانه های کوچک و بزرگ نزدیکه زمین نه در طبقه ۵۰ یا ۶۰ یک برج، هرچه هست در دوره ای از تاریخ بشر کم کم ترس شدیدش را از خاک خیلی بیشتر نشان داد، البته که آدم همیشه از خاک ترس داشته، در گذشته هنگام خاک وسایل شخصی را همراه مرده میکردند، و یا مرده را در تابوت میکردند و عده ای هم که اصلا خاک نمیکردند. و میدونید که خاک پست ترین عنصر چهارگانه است، و این پست بودن به خاطر ترس انسان از خاک بوده، چرا ترس؟ خود انسان به یک نگاه قدیمی مگر از خاک آفریده نشده؟ آیا انسان از اصل خودش میترسد؟ شاید، هرچه هست بشر از خاک ترسی نهفته داشته و دارد اما در گذشته این ترس باعث میشده به خاک احترام بگذارد و آن را گرامی بدارد، سعی میکرده بهش نزدیک بشود، اما الان میترسه و در میره از آن، دیگر از ظرف سفالی استفاده نمیکنه، از ظروف پلاستیکی استفاده میکنه ، خانه اش را در آخرین طبقه میسازه تا هرچه میتونه از زمین جدا باشه، اما خوب آخرش چه، بر میگرده تو خاک. اما بهار، خیلی با خاک نزدیکه یعنی بهار به نوعی از خاک شروع میشه، از ابرا نمیشه فهمید بهاره یا نه، حتا آب دریا چیزی نمیگه، ما هم که خیلی از ستاره ها سر در نمیاریم که بفهمیم کی آمد و کی رفت. خلاصه زمین گواهی بهار را میدهد همیشه، و ما حتی آن را سر سفره هفت سین میاریم در شکل سبزه، که جلو چشمون باشه زمین چطور سبز میشود. از خاک که بگذریم، آب و باران هم ارتباط نزدیکی با بهار دارند، باران بهاری همیشه سمبول بزرگ شاعران و انسان های با طبع لطیف بوده است. منم مثل خیلی ها قدم زدن در هوای بارانی بهار را دوست دارم، و نوجوان که بودم وقتی باران بهاری میومد تو کوچه قدم میزدم و تو خیال خودم دست آن دختری را که عاشقشم و او هم عاشقم است را گرفتم و راه رفته ام، کمی که بزرگتر شدم هم زیر باران بهاری قدم زدم و چیزی تصور نکردم و به جاش اشک ریختم، و یک سال هم زیر بارون بهار زدم زیر آواز. خلاصه کلی خاطره است نه واسه من بلکه واسه همه. خیلی جالبه از یک استاد بودایی که سال ها در حالت مراقبه و مدیتیشن بوده میپرسند : - شما سال ها در تمرکز بودید و تمام گذشته شما پاک شده و کاملأ رها هستید، آیا به راستی همه چیز از روحتان بیرون رفته؟ و استاد لبخندی میزند و میگوید: تنها یک چیز بعد از بیدار شدن در ذهنم باقی مانده، آن هم آواز باران بهاری در خلوتگاهم که پنجره ای رو به درختی پر شکوفه داشت. و در تعبیر و تفسیر این حرف استاد خیلی نوشتند، فقط یادم هست که استادی دیگر بار ها در روشن کردن این عبارت کامل گفت: یعنی اگر هیچ دلیلی برای بودن نبود، باران بهار دلیلی برای زیستن خواهد بود. و یا شاگرد دیگری نیز در مورد این حرف از استادش میپرسد و استاد فقط سکوت میکند، تا اینکه یک روز بهاری هنگام باران، دست شاگردش را محکم میگیرد و به حیات میبرد و میگوید جوابت را خودت بگیر. همه این ها که واقعأ کم نیستند و بسیارند، بیانگر یک چیزند و آن هم طبیعی زیستن است، حالا چه عیبی دارد که ما از باران لذت ببریم و این را بگوییم با عشق زیاد، حالا در هر سطح و مرحله ای هستیم. من این را خود جوش بودن تعبیر میکنم، آزاد بودن، خودجوش و آزادی در بیان احساس ها، بی واسطه بودن در رفتار، و همیشه به فکر سود و زیان نبودن یا به اصطلاح بی شیله و پیله بودن. واقعأ عید و بهار برای ما دقیقأ توش این ساده گی را دارد، بهترین وقتیست که میشه همه را با آغوش باز محکم بغل کنی و از ته دل ببوسی. خلاصه بهار نزدیک است، و من همه چیز را آماده رسیدن فصل بهار میکنم. ( یادداشتی در آخرین روز های سال ۱۳۸۸ ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 0:4 توسط ح.حبیبی |
|
چندی پیش در که در ایران بودم فیلمی را دیدم که به قول برادرم ان نیز از شاهکار های بی بدیل سینما است، بله فیلم Memento از آقای نولان که بسیار ذهن من را درگیر خودش کرد، از طرفی همزمان درگیر تئوری های جهان هولوگرافیک و کتاب هایی در باب آن شدم، این اتفاقات ادامه دشت تا اینکه چند روز گذشته فیلم آلیس در سرزمین عجایب را در سینما با سیستم سه بعدی 3D دیدم، همه این ها دست به دست هم داد تا اینکه امروز این مطلب را بنویسم. که صرفن یاداوری و دسته بندی از برداشت های چند روز بنده است. اینکه در واقع تمام حوادث جهان اطراف ما فقط برای لحظات کوتاهی دوام دارند و بلافاصله بعد مدت کوتاهی محو و نابود میشوند، در واقع زمان و مکان هردو چیزی نیستند جز تصویری سه بعدی که در ذهن ما شکل میگیرند. و حالا میتوانم از این جا وارد سرزمین عجایب آلیس بشم که می بینیم آنجا آلیس به سرزمینی میرود که تو خواب هاش میدیده و جالب اینکه تمام حوادثی که انگار مدت زمان طولانی سپری میشود اتفاقی بوده که در حالت عادی خیلی کوتاه میگذرد و این همان دست انداختن زمان و البته مکان ( همان سرزمین عجیب ) است.
کنار هم گذاشتن این اتفاقات و این نظارت و نزدیک کردن و وارد شدن به دنیای هولوگرافیک ( که در مورد آن یافته های محکمی در علم فیزیک، و حتی زیست شناسی در دست است) چنین نشان میدهد:
واقیت عینی جهان بیرون، جهان زندگان و جهان خوراکی ها همه و همه ممکن است اصلاً وجود نداشته باشد، یا آنگونه که ما معتقدیم وجود نداشته باشد، یعنی آیا واقعاً آنچه عارفان بزرگ در طول تاریخ گفته اند آیا واقعیات دارد که واقعیت تهی یا توهم است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 17:47 توسط ح.حبیبی |
|
|
بادی سیاه ز راهِ خانه وزید
بادی خبر افزا، صد ناله پور طنین، یاران من همه در آتشی گداز مرحوم دستِ امیرانِ روزگار آه ای فلک، ستاره ی بختی که از منِ تنها گسسته ای با همدلانِ من اینسان مکن در شامُ روزشان تو بهار شو، خزان مشو! هرچند هر لحظه ام به بند میکشی مرا ، در چشم دوستانُ دوستداران زندان مشو ! ادوار عاشقانه روز هامان را به بند داده اند ، و در طبیعت آراممان آتشُ در اشک هامان خون پاشیده اند اینست سزای این همه تحقیرُ ناسزا ؟ ای روح ملولُ بی صدای عشق، بربامِ ما بیا! اینجا حقیقتِ تورا بر دار میکنند، تیر میزنندُ در گوشه ای بر خاک میدهند آنگاه! انکار میکنند. با توام ای چرخ گردون ای فلک ما بیکسان جدا گشته از امید این است حکم مهرُ وفای تو؟ که از اشکُ خون عاشقان آذوقه میکنی مگرت نیست دیواری کوتاه تر ز ما؟ جور زمانه بسیار میتند به ما ستم، تو دیگر مکن جفا! ای دل تو شکوه نکن زین هفت رنگِ نگارینِ آسمان امشب همه تاریکُ سیاه است، سیاه از هر طرفش غصهُ اندوه به جا، فریادِ دلیرانِ غمینش بر پا. ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 1:2 توسط ح.حبیبی |
|
|
یه قصه مغولی هست که میگه سحرگاهی مردم یک ده اونجا رو ترک میکنن و پیر مرد تنهایی که شاعر بود رو با خودشون نمیبرن به خاطره ضعف جسمی، شاعر پیر میمونه و دهی میان مه! و قلبی که عجیب میتپید.... و حالا من موقع نوشتن این شعر این قصه عجیب به ذهنم تصویر شد.
سحر غم زده پاییزی بود که به زنجیرِ خوابُ کسالت بودم، سحر غم زده پاییزی بود که همه رفتند، که همه مردم این ده مجنون رفتند، و منُ صد هزاران روح ماندیم! سحر غم زده پاییزی و مه وحشی این جنگل خیس و مرا اشک نهانی که به دل می ریزم و دلی کز شررش میسوزد، همه دنیایم. چه کنم؟ آخر افسار دل وحشی را به کجا باید بست؟ از کدامین جاده باید رد شد؟ و کجا این اژدها، این غم هفتصد سر را گردن باید زد؟ به ستوه آمده اند این همه ارواحِ پریشان شدهٔ خانه من. روح ها میرقصند، روح ها میخوانند، روح ها دل من را کندند، به چمنزار مغول ها بردند، و در غروب دریایی به مرغان دادند. سحر غمزدهٔ پاییزیست و من از فرط کسالت و فراغت قطره باران ها را دانه دانه میشمرم. آه ای سحر غمزده پاییزی من! مردمان ده من، همه ارواح جنونی با دل من رفتند. سحر غمزدهٔ آرامش من تو مرو شاید از انبوه مه محزونت برسد فردایی، خورشیدی. نوامبر ۲۰۰۹ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 14:28 توسط ح.حبیبی |
|
|
این شعر رُ اخیرا نوشتم و از یه حس خاصی پدید اومده، شاید مربوط بشه به چند خواب پی در پی که دیدم، خواب قالی. وسعت یه جلگ بزرگ و پهن. فضای بینهایت دشت و تنهایی. گاهی اوقات فضای زندگی شهر و فضای این جا که دارم تنفسش میکنم منو دلگیر میکنه، و دوست دارم انقدر ساده بشم، انقدر ساده که به یک قالی پیوند بخورم. کی میدونه شاید توی جسم بعدی تبدیل به یه قالی شدم. به هر حال شعر رو بخون دوست من و بگو تو چه حسی داشتی.
عطر تیز نارنجها در باد صد هزاران قطره اشک در چشم من توان کوچه گردی ام نیست مرا، که سیاه است زمین. لاله پر پر شده پشت در خانه من یاد یاران سفر کرده از این خانهٔ سرد! آتشی در دل من، دل تو جان دارد شعله ور ساز، زمستان در پیش. یار من کرسی شبهای زمستان را، پهن کن آن ورِ این خانه ی بی نور که در وحشت شب می سوزد، قصه های کهن شهر مرا زمزمه کن و بگو از غم مجنون که شبانگاه صدا میزد زار لیلی بی خبرش را در خواب. دل من تاب شنیدن دارد، از سحرگاه بگو! و مرا دور کن از این شب بی حوصلهٔ بی فردا. تو نمیدانی، تو نمیبینی رنگ چشمان من از غصه سیاه است، سیاه رحم کن، دست من باز بکن تا به آن کوچه باران زده پرواز کنم و در آن همهمهٔ آتشُ آب غرق یک حوض شوم و بشویم گرد تاریکی را تشنهٔ زندگی ام، اما نه در این خانهٔ فرسودهٔ دور از خورشید من نخ قالی دشت کویر، یک پیاله پر شیر، نالهٔ وحشی ساز، پخش در جلگهٔ سبز. خانه ام اینجا نیست، نفسم میگیرد، اضطرابی موهوم همه شب در پی من و نگاهم انگار، در پی چشم دگر. و همه در پی فردایی سرد. با توام دوست، بیا اندکی آتشِ دیروزی هست، شعله اش را به زمستان مسپر! تا بهاران اگرم صبر کنی این تپش های ملول دل من را پشت چشمان خودت خاک کنی، اولین گل که دمید از سر خاک، خواهم رفت. خواهم رفت به آن دشت بزرگ، تا در آن خاک کنم لاشهٔ این تن سرمازدهٔ مجنون را آنگاه، یک پیاله شیر، نخ قالی خواهم شد و گره میخورم اندر رگ رنگین حیات. پنجره را باز بکن تارُ پودم را ببین و عطر نارنج تنم را که عطشناک تر از باران است. ۵ نوامبر ۲۰۰۹
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط ح.حبیبی |
|
|
رفت، رفت
رفتُ یکدم نظری بر دل غمگین نکرد! رفتُ از صبح نگفت، و به شب مانده نگاه شرر آلوده من به کجا رفت؟ نمیدانم من، رفت بر روزن پر واهمهٔ فرداها، رفتُ در کنج زمستانها خوابید و برایم سوغات برفُ بورانها داد. گله ای نیست از او، گله از توست که شب تر ز کویری گله از توست که مرحوم شدی، از نگاهی که چو برگی به کف دریا رفت. رفت آری رفت. رفت از من خبری هم نگرفت من که در منزل غربت، به نگاهش به صدایش یک جهان شعر شدم، و شبی در ره پر سوز زمستانی سرد همچو شالی به سرش، غزلی تازهُ خوش وزن شدم. رفتُ انگار نبودش نگهی بر دل من رفت چون عکس قدیمی کنج دفترچه خاطره هها لای ایّام قدیم. رفتُ از رفتن او رفت ز اینجا دل من، رفتم از نور برون رفتم از خنده به اشک رفتم از تابستان به خزانی ویران رفتم از این کُره! این کهکشان ره شیره گی مانده به گرداب سیاهی تنها، رفتم از من به تو از تو به تهی. آه رفت، رفت از این خانه شعر رفت ازین شاعر بی نام که مشتاقش بود، رفتُ با رفتن چشمان طرب انگیزش حس رقصیدنُ همخوانی رفت. بعد تو ساز منُ اشک، هم نوایی بکنند بعد تو با خزان میرقصم ، با باد با درد با اندوه. رفتی از دیده من، رفتی از اینجا، از من اما، یاد تو سخت تلاطم دارد عطر تو میگردد در تارو پود دستانم، و نگاهی که خشکید، رفت! رفتُ من باورم نیست که رفت! رفت، اما هر کجا رفت آسمانا، پیش چشمان گوهر بارش، ابر مشو، اشک مشو، زخم مشو، سوز مشو، دردو اندوه مشو! ای طنین خوش لبخند! گرچه او رفت، تو مرو از لب پر نغمه ی شیرین سخنش! 27 اُکتبر 2009 ******* تو بیا گرچه زمستان شده است، گرچه خورشید دمادم ابریست، خسته از هر چه زمین استُ زمان پشت در بادُ تگرگ وعدهٔ مرگ مرا میخوانند، تو بیا معجزهٔ رویش من باش هدیه نور به شب شبنمِ برگ درخت فرصتی نیست که دستان تو در دست دلم جا گیرد تو بیا تا که دلم تاب تپیدن دارد دل به دریا بزنم! ماهی خسته ز خاکم، غمِ دریا دارم تو بگو رود کجاست!؟ تو که بر پولک خود شادیُ زندگیُ عطر دریا داری، فکر من باش که میسوزم زار! موج دریا چه بیاید، چه نیاید، دل من رفته به دار! تو بیا، یاد دلنگیزترین شعشعه ی نور در آب، تا که بر پرتو چشمان تو من آب شوم ابر شوم نور شوم با تو من معنی بودن دارم، تو بیا هدیه ناخوانده من! هدیه دریا به شُش ماهی ها، هدیه تور پر از ماهیِ ماهیگیران هدیه نور به شب، هدیه شب به دل غمزده ی شاعر منگ! تو بیا..... تو بیا........ ******* ای سفر،ای خاطرات در به در، *******من گرفتار شبم خالی ز خویش ای سفر، در جاده هایت اشک چشمانم روان. همسفر با من میا! انتهای جاده ام نی گل، نی بهار، من غبار جاده ام، تو هم آواز ره باش، بگذر از این کوچه های سرد تاریکی که اندر آن مانده ام، همسفر با خاطراتت شعر حسرت گشته ام یک سینه بغضم دم به دم، از من گذر من دعای هر نفس در راه تو، آرام رو انتهای جاده هایت خنده بادُ شورُ شعر پشت مه ها، چشم من در انتظارت این سفرها یادگار دوستی بر لوح دل عاقبت چون برگ پاییزی به باد غصه هایت، گریه هایت آن من دست من در دست این کوهُ دشت هاست هدیه میدارم به راهت یک سبد زین طنز ها که در آن لبخند پاکت، شوق رفتن بود! با تو از پس کوچه های خانه ام دور گشتم ولی، نای برگشتن ندارم، تو برو. که بردی دگر...... بی دلان را سخت باشد ره برگشت قطره بادُ باران را به اشک خود یکی سازم، باز خواهم گشت روزی، آه اگر یک بار دیگر در نگاه تو سست مانم ، بلرزم باز گریم! با که گویم غصه این سفر در بحر شب را؟؟ 11 اُکتبر فلدر-اتریش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:44 توسط ح.حبیبی |
|
|
چه سخت میگذرد دقایق تاریک این حصار بزرگ برای دلی که سخت مینالد از وحشت تنهایی حیات، و در اسارت مبهوت خویش میمیرد. تصور انسان میان زمین نشانه ی خاموش تلخ من است ، نشانه ی این شب بدون سحر و این طلوع بی فرداست، کدام روزن روشن مرا به سوی ستاره، به سوی نگاهی سبز باز خواهد برد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:18 توسط ح.حبیبی |
|
|
مدتها چیزی ننوشتم، ولی بالاخره شروع کردم و این شروع رو مدیون نفس گرم یک دوست عزیز و خیلی خیلی مهربونم. امروز ترجمه بخشی از یک متن بودایی رو اینجا میاورم. این بندها رو خودم خیلی دوست دارم.
کاش نگهبانی باشم برای آنان که حامی ندارند. راهنمای برای آنان که راه خویش را گم کرده اند. کاش قایقی باشم برای آنان که می خواهند از آب بگذرند، کاش پلی یا حتا بادبانی باشم، کاش زمینی باشم برای آنان که تکه زمینی می خواهند، چراغی برای آنانکه نور می خواهند، و تختی برای آنان که جای خواب می خواهند. کاش جواهری باشم برای فقیران و یا درخت آرزویی برای آرزومندان.
Śāntidevas Bodhicaryāvatāra بندهای ۱۸-۲۳ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:45 توسط ح.حبیبی |
|
|
دیروز روز مادر بود. البته به روایت غربی ها، و اینجا همه به مادرشون هدیه میدادن و همجا فضای خاصی داشت. تو این حالُ هوا بود که فکر میکردم، خدا بر اساس تعالیم الهی که میگن او ازلیست، و نه زاده شده و نه کسی از او زاده شده، یعنی مادر نداره، پس بالاخره ما انسانها چیزی داریم که خدا نداره و اون مادره!! نه؟ زمین با این همه، پرندهُ چرندهُ کوهُ کمند با این همه آدمای رنگُ وارنگ پر از صدا، پر از غزل قشنگ تر از تو نداره! آسمونا، کهکشونا هزار هزار ستارههای رنگیُ سیاره هاش که روشنن از صبح تا شب بوق میزنن با چشاشون بی همه وقت اما بازم با این همه نور چشاتُ نداره! دروغ چرا، دنیا بده، از سر تا پاش همه غمه، مرگ داره، درد داره، شبای بی سحر داره، ازین ورش تا اون سرش یک نفسه، توپُ تفنگاش همه جا، چاقوکشش قطار قطار، قشنگیاش تو قصه هاس، اگر نه کلّش مث خواب واسه ما، اینا کنار، راست حسینیشُ بگم: این زندگی بدون تو یه لحظه موندن نداره! خدا تو دنیا یکی یه! هزارتا اسمُ رسم داره! بهشت هفت طبق داره، دریا، زمین آسمون مال اونه، شریکُ همتا نداره، خودش میگه لَم یَلد ه! زادهُ همزاد خودش حرفُ حدیثا به کنار! بین خودمون بمونه، خدا با اون بزرگیُ دارایی هاش، با دنیا وُ آخرتش، لَم یَلدُ لَم یولدش، مث ماها تو زندگی، گوهر نابی مث مادر نداره! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:20 توسط ح.حبیبی |
|
|
دوست اهل مطالعه ، خسته نباشی! کتاب بدم خدمتتون؟ سلام دوست کتابخون من! حالُ احوالت خوبه؟ اوضاع کتاب چطوره؟ منم چند سال پیش تو این نمایشگاه بودمُ چرخ میزدم و کتابارُ دید میزدم، و کتابای زیادی رُ میدیدم که بعضی هاشون حول محور خدا و گفتگو با خدا بودن ، بیشتر که نگاه میکردم میدیدم که کتاب نوشتهٔ یه آقا یا خانوم خارجی هستن و به قول معروف ترجمه شدند، بعدش با خودم این جمله کلیشه رُ میگفتم: ما که این همه شاعرُ عارف داشتیم چرا باید الان کتابای مناجاتمون ترجمه باشن؟ البته که میدونم این جمله خیلی تکراریه، ولی از چند وقت بعدش، یه دفترچه تو جیبم گذشتم و هرجا احساس کردم باید با یکی حرف بزنم و از طرفی کسی دم دستم نبود، شروع میکردم با خدا حرف میزدم، این جمله ها و حرف زدنا جدی جدی رفت تو خط عاشقی و انقدر روم زیاد شد که گفتم: همه ترا خدا میخوانندُ من محبوب. همه ترا خدا میخوانندُ من نفس! راستش از تو چه پنهون که خیلی باحال بود، حس خیلی خوبی داشتم. میدونی حرف زدن اینجوری با خدا یه جورایی مثل گپ زدن با آدما نیست، که ببینی تموم میشه، یا مثلا حوصلشون رُ سر ببری، نه، وقتی با خدا حرف میزنی با زبون خودت و از دل خودت، سبک میشی و میبینی خیلی از حرفایی که تو دلت مونده بودن راحت جاری میشن. خلاصه رفیق، این کتاب ( روشنایی بر کاغذ ) که به زحمت عزیزانم به چاپ دوم رسید، کتابی ست که ترجمه نیست! و من این کتاب رُ در معبدُ مسجدی دور افتاده وسط کویر هم ننوشتم، بلکه این کتاب رُ تو قطار، کوچهُ پس کوچه، دانشگاه، بقالی،... تو قلب اروپا نوشتم، آخه منم یه مرشد اعظم با موُ ریش بلندُ سفید نیستم، جوونی هستم با همه شورُ شوق جوونی. خلاصه، به قول بخشی از این کتاب: خدای من، ترا روانتر از فرو افتدن برگ از درخت در دل خویش حس میکنم حالا دوست عزیز، منم تو رُ از این دور حس میکنم و بهت سلامی صمیمانه میفرستم. خداحافظ حسام حبیبی اردیبهشت ۸۸ وین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:32 توسط ح.حبیبی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
فرزاد اژدری سینا حبیبی هند و ایران شناسی ترانه های زندگی من شعر و عشقهای مرده فوبار باران من ابهام مطلق حرفاتو گریه کن |
|
RSS
|