![]() |
![]() |
|
| سروده ها و دست نوشته های حسام حبیبی |
|
این شعر رُ اخیرا نوشتم و از یه حس خاصی پدید اومده، شاید مربوط بشه به چند خواب پی در پی که دیدم، خواب قالی. وسعت یه جلگ بزرگ و پهن. فضای بینهایت دشت و تنهایی. گاهی اوقات فضای زندگی شهر و فضای این جا که دارم تنفسش میکنم منو دلگیر میکنه، و دوست دارم انقدر ساده بشم، انقدر ساده که به یک قالی پیوند بخورم. کی میدونه شاید توی جسم بعدی تبدیل به یه قالی شدم. به هر حال شعر رو بخون دوست من و بگو تو چه حسی داشتی.
عطر تیز نارنجها در باد صد هزاران قطره اشک در چشم من توان کوچه گردی ام نیست مرا، که سیاه است زمین. لاله پر پر شده پشت در خانه من یاد یاران سفر کرده از این خانهٔ سرد! آتشی در دل من، دل تو جان دارد شعله ور ساز، زمستان در پیش. یار من کرسی شبهای زمستان را، پهن کن آن ورِ این خانه ی بی نور که در وحشت شب می سوزد، قصه های کهن شهر مرا زمزمه کن و بگو از غم مجنون که شبانگاه صدا میزد زار لیلی بی خبرش را در خواب. دل من تاب شنیدن دارد، از سحرگاه بگو! و مرا دور کن از این شب بی حوصلهٔ بی فردا. تو نمیدانی، تو نمیبینی رنگ چشمان من از غصه سیاه است، سیاه رحم کن، دست من باز بکن تا به آن کوچه باران زده پرواز کنم و در آن همهمهٔ آتشُ آب غرق یک حوض شوم و بشویم گرد تاریکی را تشنهٔ زندگی ام، اما نه در این خانهٔ فرسودهٔ دور از خورشید من نخ قالی دشت کویر، یک پیاله پر شیر، نالهٔ وحشی ساز، پخش در جلگهٔ سبز. خانه ام اینجا نیست، نفسم میگیرد، اضطرابی موهوم همه شب در پی من و نگاهم انگار، در پی چشم دگر. و همه در پی فردایی سرد. با توام دوست، بیا اندکی آتشِ دیروزی هست، شعله اش را به زمستان مسپر! تا بهاران اگرم صبر کنی این تپش های ملول دل من را پشت چشمان خودت خاک کنی، اولین گل که دمید از سر خاک، خواهم رفت. خواهم رفت به آن دشت بزرگ، تا در آن خاک کنم لاشهٔ این تن سرمازدهٔ مجنون را آنگاه، یک پیاله شیر، نخ قالی خواهم شد و گره میخورم اندر رگ رنگین حیات. پنجره را باز بکن تارُ پودم را ببین و عطر نارنج تنم را که عطشناک تر از باران است. ۵ نوامبر ۲۰۰۹
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط ح.حبیبی |
|
|
رفت، رفت
رفتُ یکدم نظری بر دل غمگین نکرد! رفتُ از صبح نگفت، و به شب مانده نگاه شرر آلوده من به کجا رفت؟ نمیدانم من، رفت بر روزن پر واهمهٔ فرداها، رفتُ در کنج زمستانها خوابید و برایم سوغات برفُ بورانها داد. گله ای نیست از او، گله از توست که شب تر ز کویری گله از توست که مرحوم شدی، از نگاهی که چو برگی به کف دریا رفت. رفت آری رفت. رفت از من خبری هم نگرفت من که در منزل غربت، به نگاهش به صدایش یک جهان شعر شدم، و شبی در ره پر سوز زمستانی سرد همچو شالی به سرش، غزلی تازهُ خوش وزن شدم. رفتُ انگار نبودش نگهی بر دل من رفت چون عکس قدیمی کنج دفترچه خاطره هها لای ایّام قدیم. رفتُ از رفتن او رفت ز اینجا دل من، رفتم از نور برون رفتم از خنده به اشک رفتم از تابستان به خزانی ویران رفتم از این کُره! این کهکشان ره شیره گی مانده به گرداب سیاهی تنها، رفتم از من به تو از تو به تهی. آه رفت، رفت از این خانه شعر رفت ازین شاعر بی نام که مشتاقش بود، رفتُ با رفتن چشمان طرب انگیزش حس رقصیدنُ همخوانی رفت. بعد تو ساز منُ اشک، هم نوایی بکنند بعد تو با خزان میرقصم ، با باد با درد با اندوه. رفتی از دیده من، رفتی از اینجا، از من اما، یاد تو سخت تلاطم دارد عطر تو میگردد در تارو پود دستانم، و نگاهی که خشکید، رفت! رفتُ من باورم نیست که رفت! رفت، اما هر کجا رفت آسمانا، پیش چشمان گوهر بارش، ابر مشو، اشک مشو، زخم مشو، سوز مشو، دردو اندوه مشو! ای طنین خوش لبخند! گرچه او رفت، تو مرو از لب پر نغمه ی شیرین سخنش! 27 اُکتبر 2009 ******* تو بیا گرچه زمستان شده است، گرچه خورشید دمادم ابریست، خسته از هر چه زمین استُ زمان پشت در بادُ تگرگ وعدهٔ مرگ مرا میخوانند، تو بیا معجزهٔ رویش من باش هدیه نور به شب شبنمِ برگ درخت فرصتی نیست که دستان تو در دست دلم جا گیرد تو بیا تا که دلم تاب تپیدن دارد دل به دریا بزنم! ماهی خسته ز خاکم، غمِ دریا دارم تو بگو رود کجاست!؟ تو که بر پولک خود شادیُ زندگیُ عطر دریا داری، فکر من باش که میسوزم زار! موج دریا چه بیاید، چه نیاید، دل من رفته به دار! تو بیا، یاد دلنگیزترین شعشعه ی نور در آب، تا که بر پرتو چشمان تو من آب شوم ابر شوم نور شوم با تو من معنی بودن دارم، تو بیا هدیه ناخوانده من! هدیه دریا به شُش ماهی ها، هدیه تور پر از ماهیِ ماهیگیران هدیه نور به شب، هدیه شب به دل غمزده ی شاعر منگ! تو بیا..... تو بیا........ ******* ای سفر،ای خاطرات در به در، *******من گرفتار شبم خالی ز خویش ای سفر، در جاده هایت اشک چشمانم روان. همسفر با من میا! انتهای جاده ام نی گل، نی بهار، من غبار جاده ام، تو هم آواز ره باش، بگذر از این کوچه های سرد تاریکی که اندر آن مانده ام، همسفر با خاطراتت شعر حسرت گشته ام یک سینه بغضم دم به دم، از من گذر من دعای هر نفس در راه تو، آرام رو انتهای جاده هایت خنده بادُ شورُ شعر پشت مه ها، چشم من در انتظارت این سفرها یادگار دوستی بر لوح دل عاقبت چون برگ پاییزی به باد غصه هایت، گریه هایت آن من دست من در دست این کوهُ دشت هاست هدیه میدارم به راهت یک سبد زین طنز ها که در آن لبخند پاکت، شوق رفتن بود! با تو از پس کوچه های خانه ام دور گشتم ولی، نای برگشتن ندارم، تو برو. که بردی دگر...... بی دلان را سخت باشد ره برگشت قطره بادُ باران را به اشک خود یکی سازم، باز خواهم گشت روزی، آه اگر یک بار دیگر در نگاه تو سست مانم ، بلرزم باز گریم! با که گویم غصه این سفر در بحر شب را؟؟ 11 اُکتبر فلدر-اتریش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:44 توسط ح.حبیبی |
|
|
چه سخت میگذرد دقایق تاریک این حصار بزرگ برای دلی که سخت مینالد از وحشت تنهایی حیات، و در اسارت مبهوت خویش میمیرد. تصور انسان میان زمین نشانه ی خاموش تلخ من است ، نشانه ی این شب بدون سحر و این طلوع بی فرداست، کدام روزن روشن مرا به سوی ستاره، به سوی نگاهی سبز باز خواهد برد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:18 توسط ح.حبیبی |
|
|
مدتها چیزی ننوشتم، ولی بالاخره شروع کردم و این شروع رو مدیون نفس گرم یک دوست عزیز و خیلی خیلی مهربونم. امروز ترجمه بخشی از یک متن بودایی رو اینجا میاورم. این بندها رو خودم خیلی دوست دارم.
کاش نگهبانی باشم برای آنان که حامی ندارند. راهنمای برای آنان که راه خویش را گم کرده اند. کاش قایقی باشم برای آنان که می خواهند از آب بگذرند، کاش پلی یا حتا بادبانی باشم، کاش زمینی باشم برای آنان که تکه زمینی می خواهند، چراغی برای آنانکه نور می خواهند، و تختی برای آنان که جای خواب می خواهند. کاش جواهری باشم برای فقیران و یا درخت آرزویی برای آرزومندان.
Śāntidevas Bodhicaryāvatāra بندهای ۱۸-۲۳ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:45 توسط ح.حبیبی |
|
|
سلام دوست من تعجب نکن یه تغییر کوچولو رخ داده، البته فقط واسه مدت کوتاهی. در مورد این سبز شدن هیچ توضیحی ندارم! فقط اینو بخون: دیشب خوابی دیدم، یه خواب آروم اما سبز، خواب دیدم دارم تو یه دشت راه میرم و همه جا روشن بود و سبز. پیرمردی از کلبه ای کوچیک بیرون اومد و سلام کرد بهم یک کلمه گفت: قدمت خوش عزیز. بهش گفتم عزیز خیلی وقته دلم گرفته، از پائیز با برگای زردُ خش خشش خسته شدم، میخوام برم یه جا بشینم که سبز باشه و عطر چمنش روحمو قلقلک بده تا بخندم از ته دل! میدونی عزیز چند وقت از ته دل نخندیدم؟ به اون پیرمرد گفتم: میدونی عمو خیلی وقت تو یه جای سر سبز ندویدم، آواز نخوندم، بالا پایین نپریدم، آخه عمو مگه من چند سالمه؟ من خیلی جوونم میخوام بودوم، بپرم آواز بخونم. عمو تو یه زمین سبز سراغ داری که بشه روش دوید و شاد بود بجز زمین فوتبال؟؟ یه نفس عمیق کشیدم بعدش گفتم: عمو آدما اینروزا سبز رو نماد پول میدونن چونکه هزاری سبزه! اما من وقتی به سبز فک میکنم یاد پیرزن ساده روستا میفتم که زیر لبش آروم دعا میخونه! وقتی به سبز فک میکنم یاد درخت میفتم با تموم بلندیهاش، باورت نمیشه وقتی به سبز فکر میکنم یاد سبزی پلو ماهی شب عید میفتم و با شادی و عشق کنار خانواده بودن، میفهمی؟؟ یاد سفر هفتسین و سبزی سر سفره میفتم. سبز منو یاد یخمک میندازه، اون یخمک سبزا که میگفتن ۸۰ % اون رنگه، اما ما بی توجه میخُردیم و از سر ذوق میخندیدیم. احساس کردم که این حرفم پیرمرد رو تحت تاثیر قرار داده، بدون اینکه واستم دوباره نفس عمیق کشیدم و گفتم: میدونی عمو، چند وقت که دیگه رنگ سبز، دیگه سبز نیست، یعنی اون سبزی نیست که ما میشناختیم، دیگه این روزا رنگ سبز منو یاد تانک و هواپیمای جنگی میندازه، منو یاد لباس اتاق عمل، یاد سبز بودن دلار میندازه. ولش کن، راستی تو میتونی دوباره منو به اون سبزی که دوست داشتم برسونی؟ میتونی سبزی ساله نو، سبزی یخمک و کودکی ، و تمام سبزای قشنگو بهم برگردونی؟ نفهمیدم چی گفت، اما دستش رو قلبش گذشت و گفت: باشد که سبز گردد خزانه زرد ما ز قلب سبز ما. (این فقط یه خواب بود همین ! ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:38 توسط ح.حبیبی |
|
مدتی بود که در پی جمعاوری اطلاعاتی کامل تر در مورد شیخ ناظم قبرسی ( پیر طریقت نقشبندی ) بودم، که طی کار این چند وقت یادداشت ها و نوشته های زیادی از خود ایشان و نزدیکانُ مریدنش پیدا کردم و خلاصه به شکل کامل تر این مرد عرفانی رو میخوام معرفی کنم. همانطور که قبل هم اشاره کردم او عاملی میتونه باشه واسه وحدت تمام مکاتب عرفانی، و افسوس که خیلی از کسانی که در این مسیر حرکت میکنند، شناخته کافی از او ندارند. به هر حال اینجا گذر یا به عبارتی سفری روحانی در زندگی شیخ ناظم قبرسی میکنیم. شیخ ناظم رهبر مردمیست بیریا و صمیمی٬ راز تقدس ٬ کسی که احیا کننده و تقویت کننده یِ دستورات نقش بندی در اواخر قرنِ بیستم ٬ با رهبری روحانی و آسمانی و آیین و مکتب پیامبرست. او القا کننده یِ عشق خداوند و عشقِ عاشقانِ خداوندست٬ وقتی مردم در تاریکی به سر می برند ٬ وقتی مردم در آتش و دود اختلال و عذاب و خشم و رنجش و غم غرق می شوند. شیخ ناظم در لارناکا٬ قبرس٬ در بیست و سوم آپریلِ هزار و نهصد و بیست و دو ٬ یکشنبه٬ بیست و ششمِ شعبان هزار و سیصد و چهل به دنیا آمد . از طرف اجداد پدری نسبش به سید عبدالقدیر جیلانی ٬ بنیاینگذارِ ترتیبِ قادری می رسد . از طرفِ مادری نیز نسبش به سید جلال الدین رومی٬ بنیانگذارِ ترتیباتِ مولوی می رسد . او سید حسینی می باشد ٬ و این گونه از طریق اجدادش نسبش به خانواده یِ پیامبر نیز می رسد . بنابر آنچه که نسبش نشان می دهد , از طرف خاندان پدری او در طریقت قدیری حضور یافت و از طرف خاندان مادری به طریقت مولوی قدم گذارد . در کودکی در قبرس او در کنار پدربزرگش ٬ کسی که شیخِ طریقتِ قادری بود ٬ می نشست تا نظم و عرفان را بیاموزد . علائمِ ماورائی در او به زودی ظاهر شد . رفتارِ او فوق العاده بود: او هیچ گاه بحث و یا مشاجره ای با کسی نداشت . همیشه لبخند بر لب داشت و صبور بود . وی از دو طرفِ مادری و پدری برایِ راهِ عرفانی آموزش داده شد . در جوانی٬ شیخ ناظم به دلیل دارا بودن نیروهای شگفت انگیز عرفانی ٬ رسیدگی و ملاحظه یِ خاصی در رفتار و اخلاق خویش می کرد . همه در لارناکا او را می شناختند٬ برایِ اینکه در سنینِ جوانی قادر به حل اختلافات و مسائل مردم بود٬ و دارای دید آینده بود و این را بی اختیار فاش می ساخت. بعد از سن پنج سالگی زمان هایی بود که مادرش او را پیدا نمی کرد . پس از جستجو کردن٬ او را در مسجد و یا در کنارِ مقبره یِ ام الحیرام٬ همدمِ پیامبر اکرم٬ کسی که در کنارِ مقبره اش مسجد ساخته شده بود٬ پیدا می کرد . زمانی که مادر شیخ ناظم تلاش می کرد تا او را به خانه بیاورد٬ او می گفت : « مرا با ام الحیرام تنها بگذار ٬ او یکی از نیاکانِ ماست . » به طور معمول دیده می شد که او با ام الحیرام صحبت می کند٬ کسی که چهارده قرن پیش از آن مدفون شده بود. او همواره دیده میشد که گوش می کرد و حرف می زد٬ گوش می کرد و جواب می داد٬ گویی که مکالمه ای با او دارد . هرگاه کسی مزاحمش می شد می گفت :« مرا رها کن! من دارم با مادربزرگم که در این قبرست حرف می زنم. » پدرش او را برای آموختن دانشِ دنیوی در طولِ روز به مدرسه فرستاد ٬ و در غروب او مشغول به آموختنِ دروسِ مذهبی خویش میشد . او در میان باقی دانش آموزان یک نابغه بود . پس از تکمیل کردنِ دوره یِ دبیرستان٬ هر شب٬ وقت خویش را صرف آموختن و فهمیدنِ طریقتِ مولوی و قدیری می کرد . وِی٬ رهبریِ دایره یِ افرادِ طریقتِ قدیری و مولوی را در پنج شنبه ها و جمعه ها در آن زمان در دست داشت . همه در قبرس او را در آن زمان به عنوانِ یک روحانیِ قوی می شناختند. او شریعت٬ علم فقه٬ علم گفتار در باب پیامبر٬ و منطق٬ را آموخت. همزمان به تفسیرِ قرآن پرداخت و قادر به دادنِ فرمان برایِ تمامِ موضوعات و سوالاتی که حولِ محورِ اسلام بودند٬ بود. وی قادر بود در همه یِ مراحلِ عرفانی سخنرانی کند و هدیه یِ او به مردم جواب هایِ ساده و مثال هایِ ساده به سوالاتِ سختِ آنها بود . بعد از تکمیل دبیرستان در قبرس به استانبول رفت ٬ جایی که دو برادر و خواهرش زندگی می کردند و درس می خواندند در هزار و سیصد و پنجاه و نه هجری برابر با هزار و نهصد و چهل . شیخ ناظم شروع به خواندنِ مهندسی شیمی در دانشگاه استانبول کرد . در همان زمان او در حال جلو رفتن در دانش شریعت خویش و یادگیری عربی در نزدِ شیخِ خود ٬ شیخ جمال الدینِ الاسانی ٬ که در هزار و سیصد و هفتاد و پنجِ هجری برابر با هزار و نهصد و پنجاه و پنج فوت کرد٬ بود .شیخ ناظم مدرک خود را در زمینه یِ مهندسی شیمی همراه با برتری در دانشگاه دریافت کرد . استادان و پروفسوران دانشگاه وی را تشویق می کردند به تحقیقات بیشتر در زمینه ی تحصیلی خویش ٬ و او پاسخ می داد : « من هیچ علاقه ای به علم روز ندارم . قلب من همیشه به عرفان و ماوراء عشق ورزیده و نقش این دو علم را در خود حک کرده ست . » در دورانِ زندگیِ پنج ساله یِ وی در استانبول٬ او اولین شیخِ معنوی خویش را دید ! شیخ سلیمان ارزرومی ٬ شیخی از زنجیره یِ نقش بندی که در سال هزار و سیصد و شصت و هشت هجری برابر با هزار و نهصد و چهل و هشت فوت کرد . زمانی که شیخ ناظم در حال تحصیل بود٬ در جلساتِ شیخ سلیمان نیز برای یادگیری اصول نقش بندی شرکت می کرد و ضمن آن به دو زنجیره ای که به آن ها تعلق داشت: قدیری و مولوی نیز می پرداخت . او همیشه در مسجد سلطان احمد در حال مراقبه بر خود در طول شب پیدا میشد.« آنجا بود که من بیشترین موهبت و برکت و آرامش را در قلبم یافتم . من همیشه نمازم را در مسجد با دو شیخم می خواندم ٬ شخ جمال الدین و شیخ سلیمان. آن ها مرا آموزش دادند و دانش معنوی را در قلب من جای دادند . من خیلی تجربه معنوی داشتم ٬ که مرا به سویِ سرزمینِ دمشق می کشید ٬ ولی من هنوز این اجازه را از شیخ خود نداشتم. خیلی زمان ها در دید من٬ از طریقِ زدودن گرد و غبار درونم٬ حضرت محمد (ص ) را دیدم که مرا به حضورش صدا می زند. این اشتیاقی عمیق را در قلب من برای ترک کردنِ همه چیز و رفتن به شهر مقدس پیامبر ایجاد می کرد .» « یک روز ٬ زمانی که اشتیاق قلبی من بسیار زیاد بود٬ من در دید خودم شیخ آرزارامی را دیدم که برگشته ست٬ شانه هایِ مرا تکان می دهد٬ و به من می گوید: « حالا اجازه یِ تو رسیده است . راهنمایی عرفانی تو زین پس با من نیست . من تنها تو را نگاه داشته بودم تا تو آماده یِ دیدنِ شیخِ اصلیت شوی٬ که شیخ من نیز بوده است٬ شیح عبدالله داقستانی . اوست که کلید تو را در دست دارد . برای همین به شام برای دیدن او برو . این اجازه از طرفِ من و از طرفِ پیامبر می آید . » ( شیخ سلیمان آرزارامی یکی از سیصد و سیزده اولیاء اصولِ نقش بندیست . » « آن تجربه تمام شد ٬ و با این تجربه من اجازه یِ به شهرِ شام رفتن را پیدا کردم. من به دنبال شیخ می گشتم برای بازگو کردنِ تجربه ام و او را بعد از دو ساعت در مسجد پیدا کردم . به سویِ او دویدم . او بازوانش را ٬ و آغوشش را گشود و به من گفت :« پسرم ! از دیدنِ تجربه ات شادی ؟» آنوقت بود که من فهمیدم که او همه چیز را می داند. وی گفت :« تعلل بکن ! مستقیم به شام برو ! » او نه آدرس و نه حتی اطلاعاتِ دیگری به من داد٬ به غیر از یک اسم : شیخ عبدالله داقستانی ! در شهر شام . من از استانبول با قطار به الپو رفتم و مدتی را آنجا ماندم . در آن زمان٬ در آلپو ٬ من می توانستم از مسجدی به مسجد دیگر بروم ٬ نماز بخوانم٬ کنار علما بنشینم٬ و زمانم را با عبادت و مراقبه بگذرانم . سپس به شهر هما رفتم جایی شبیه الپو که شهری تاریخی و قدیمی بود . تلاش من برای رسیدن به شهر شام بی نتیجه بود . فرانسوی ها٬ همان هایی که شام را گرفته بودند٬ برایِ حمله یِ احتمالیِ انگلیس به خود آماده شده بودند . بنابراین من از هما به مقبره یِ خالد ابن ولید ٬ همراه پیامبر و همدم پیامبر٬ رفتم. پس از دیدار از آنجابرایِ نماز به مسجد رفتم . یکی از خادمان مسجد جلو آمد و گفت :« من دیشب خواب دیدم پیامبر به سویِ من آمد و گفت : « یکی از نوادگان من فردا به این جا می آید . از او برایِ خاطر من پذیرایی و مراقبت کنید ! » و سپس شمایلِ تو را به من نشان داد . حالا که تو را دیدم فهمیدم همان مهمانی هستی که منتظرش بودم ! » « تجربه یِ آن شخص مرا به خود آورد و من دعوتش را پذیرفتم . او به من اتاقی نزدیک مسجد داد٬ تا برای یک سال آنجا زندگی کنم. من در آن زمان مگر برایِ نماز و یا نشستن در مجالس دو تن از علمایِ مهم شهر ٬ و جلساتِ آموزشی دو تن از استادانِ نقش بندی در عرفان بیرون نمی رفتم و این در حالی بود که قلب من مالامال از عشق رفتن به شام بود . چون جنگ شدت یافته بود٬ من تصمیم گرفتم که از بیروت به شام بروم و این امن ترین راه برایِ رسیدن به شام بود ! » در سال هزار و سیصد و شصت و چهار هجری٬ شیخ ناظم به تربپولی با اتوبوس سفر کرد . به لنگرگاه که رسیدند او را پیاده کردند. او در آنجا غریبه بود و هیچ کس را نمی شناخت ! سرگشته در لنگرگاه می گشت که کسی را دید که از آنطرف خیابان به سویِ او می آید . آن شخص شیخ مانیر الملک بود. او شیخ تمامی صوفیان شهر بود. شیخ به او رسید و گفت : « آیا تو شیخ ناظم هستی؟ من خوابی از پیامبر داشتم که به من گفت یکی از نوادگان من آنجا خواهد آمد و چهره یِ تو را نشانم داد و گفت مراقب تو باشم .» شیخ ناظم در این باب فرمودند: « من برایِ یک ماه با شیخ منیر المالک ماندم ٬ و او برایِ من اسباب رفتن به شهر هم و از هم به دمشق را فراهم کرد . روز جمعه در هزار و نهصد و چهل و پنج من به دمشق وارد شدم. درست در ابتدایِ سال هجری. من می دانستم که شیخ عبدالله در مدینه زندگی می کند٬ نزدیکِ مقبره یِ بلال حبشی و بسیاری از اولیا و نزدیکان پیامبر٬ محدوده ای باستانی پر از مقبره ها و بناهایِ ماندگار ولیکن نمی دانستم که کدام یک از خانه ها٬ خانه یِ شیخ است . تجربه ای از طرف پروردگار به من داده شد در آن لحظه ٬ درست زمانی که در خیابان ایستاده بودم٬ که شیخ از خانه یِ خود بیرون آمده و مرا به داخل صدا می زند. این تجربه تمام شد ولیکن من نمی توانستم هیچ کس را در خیابان ببینم . خیابان به دلیلِ بمباران هایِ انگلیس و فرانسه خالی بود . همه می ترسیدند٬ و در خانه هاشان پنهان شده بودند و من در خیابان تنها بودم . تلاش کردم تعمق کنم که خانه یِ شیخ کدام یک از خانه هاست . سپس تجربه ای به من داده شد که در آن من خانه ای بخصوص با دری بخصوص را دیدم . شروع به گشتن کردم و آن خانه را پیدا کردم . درست لحظه ای که میخواستم کوبه یِ در را بکوبم شیخ در را باز کردند و گفتند : « خوش آمدی٬ ناظم٬ پسرم! » « چهره یِ نورانی و غیرمعمولِ او مرا به سرعت جذب کرد . من هیچ گاه همچین شیخی ندیده بودم . نور از چهره و پیشانی او می تابید . گرما از قلب و لبخندانِ بیشمارِ او می آمد . او مرا به اتاقِ خودش در طبقه یِ بالایِ خانه برد و گفت: « ما منتظر تو بودیم ! ». » « قلبا٬ از اینکه با او بودم بسیار خوشحال و شاد بودم٬ ولیکن آن اشتیاق برایِ رفتن و دیدن شهر پیامبر در من همچنان وجود داشت . از او پرسیدم : « چه کار باید بکنم ؟ » جواب داد « فردا من به تو جواب خواهم داد . در حال حاضرتنها به « استراحت . »بپرداز. سپس برای من شام تدارک دید و من نمازِ شب را با او خواندم و خوابیدم . در صبح زود او مرا برای نمازِ تهجد ( پس از نیمه شب ) بیدار کرد . من هیچ وقت در زندگی همچین قدرتی را که در نماز و عبادتِ او وجود داشت را ندیده ام . من با او٬ خودم را در محضر پروردگار حس کردم و قلبا بیشتر و بیشتر به او علاقه مند شدم . » « در آن زمان تجربه ای به من داده شد و من خودم را دیدم که قدم به قدم از نردبانی از محل نمازگذاران به بیت المامور٬ کعبه یِ بهشتی٬ بالا می روم . هر قدم حالتی بود که او مرا در آن قرار می داد٬ و در هر حالت من علمی را که هیچ گاه نیاموخته بودم و یا نشنیده بودم را در قلبم می آموختم . کلمات٬ عبارات٬ و جملات همگی کنار هم قرار می گرفتند و در یک روش سحر انگیز٬ به درون قلبِ من انتقال داده میشد. در هر حالت من بالا و بالاتر می رفتم تا به بیت المامور رسیدم . آنجا من صد و بیست و چهار هزار پیامبر را ایستاده در ردیف و صف نماز گذاران همراه با پیامبر اکرم به عنوانِ امام دیدم . من صد و بیست و چهار هزار همنشین و رفیق حضرت محمد را دیدم که در صف پشت او ایستاده بودند . سپس من هفت هزار و هفت اولیایِ نقشبندی را دیدم که پشت آنها برایِ نماز ایستاده بودند . صد و بیست و چهار هزار اولیا از دیگر طریقت ها٬ را که در صف نماز بودند را نیز دیدم. آنجا در سمتِ راستِ ابوبکرِ صدیق درست دو جا خالی برای دو نفر وجود داشت . شیخ بزرگ به یکی از آن جای خالی ها رفت و مرا نیز با خود برد و ما با آنها نماز گذاردیم . هیچ گاه در زندگی شیرینی عبادتی را که آنجا دیدم را ندیدم ٬ و زمانی که حضرت محمد نمازگذاران را هدایت می کرد٬ قابل توصیف نیست . آن تجربه ای بود که در قالب کلمات نمی گنجد٬ چرا که در محضر خداوندی اتفاق افتاد . زمانی که نماز به پایان رسید٬ تجربه ی من نیز تمام شد ٬ و شیخ مرا برایِ نماز سحر صدا زدند. » « او در جلویِ من نماز می گذارد و من پشت او . از بیرون به راحتی صدای بمباران را می شنیدم . شیخ من را وارد طریقت نقش بندی کرد و گفت : « پسرم ! ما این قدرت را داریم که در یک ثانیه مریدمان به مقصد برسد . » به محض اینکه او این جمله را به من گفت به قلب من با چشمانش خیره شد و رنگ چشمان او از زرد به قرمز٬ سپس به سپید٬ و بعد به سبز و سیاه تغییر یافت . رنگ چشمانِ او با وارد کردن و انتقال دادن دانشی که هر کدام مربوط به یک رنگ می شدند تغییر می کرد . نور رنگ زرد اولین رنگ و برابر با مرحله یِ قلب بود . او همه یِ دانش ماوراء را که برای زندگی روزانه یِ مردم لازم است را در قلبِ من جاری ساخت . سپس در مرحله یِ راز ٬ محرمانه ٬ دانشی را که چهل فرمانیست که از حضرت علی می آید را در قلبِ من جاری ساخت و من را استاد آن چهل فرمان قرار داد . همزمان با جاری ساختن این دانش رنگ چشمان وی قرمز شد . مرحله یِ سوم٬ مرحله یِ رازِ محرمانه و یا به عبارتی رازِ راز ٬ تنها برای شیوخ نقشبندی باز می شود٬ که امامشان ابوبکرست . در همین زمان چشمان او به رنگ سپید در آمدند. پس از آن او مرا به مرحله ای به نام خفا برد٬ مرحله ای از دانش محرمانه یِ عرفانی . در همان وقت بود که رنگِ چشمانش به رنگِ سبز در آمد . سپس او مرا به مرحله یِ فنا که در آن به هیچ می رسید برد و آنجا بود که چشمانش به رنگ سیاه در آمدند . اینجا بود که او مرا به محضر پروردگار برد . پس از همه یِ این ها او مرا به موجودیت و هستی دنیوی بازگرداند ! » « عشق به او آنقدر در من زیاد و قوی بود که نمی توانستم خودم را بدون او و جدا از او تصور کنم ٬ و هیچ چیزی هم به جز برای همیشه بودن با او و خدمتکار او ماندن نمی خواستم. همان وقت بود که تستِ بزرگی برایِ من رسید. قلب من مایوس شد زمانی که او به من گفت :« پسرم ! مردم تو به تو نیاز دارند . من به تو به قدر کافی آموزش داده ام. حالا به قبرس برو . » من یک سال و نیم برای رسیدن به او صرف کردم . یک شب را با او گذراندم . حالا او به من فرمان داده بود که به قبرس بازگردم٬ جایی که برای پنج سال ندیده بودم . فرمان وحشتناکی برایِ من بود ولیکن در طریقت٬ مرید باید و باید تسلیم هر آنچه که شیخش می گوید باشد . » « پس از گرفتن اجازه از او و بوسیدنِ دستش٬ تلاش کردم که راهی برای سفر به قبرس پیدا کنم . جنگ جهانی دوم رو به پایان بود . هیچ وسیله ای برای سفر نبود . من در خیابان با این افکار سر و کله می زدم که کسی به سوی من آمد و گفت :« ای شیخ! شما به وسیله ی نقلیه احتیاج داری ؟» گفتم :« بله ! شما کجا می روی ؟ » گفت :« به تریپولی! » . و او مرا در کامیون خود سوار کرد و پس از دو روز ما به مقصد او رسیدیم . وقتی رسیدیم من به او گفتم:« من را به بندر ببر! ». گفت :« برای چی ؟ » گفتم: « برای پیدا کردن کشتی به قبرس ! ». پرسید چطور و اضافه کرد که هیچ کس در این دریا سفر نمی کند وقتی این جنگ بزرگ به راه است . گفتم :« اشکال ندارد! مرا فقط به آنجا ببر! » و او مرا به بندر برد و رهایم کرد. من زمانی که شیخ مانیر الملک در بندر به سوی من آمد باز هم شگفت زده شدم . او گفت :« این چه عشقیست که جدت برای تو دارد ؟ پیامبر باز هم به خواب من آمد و گفت که پسر من شیخ ناظم دارد می آید مراقبش باش! » « من سه روز با او ماندم . از او برای پیدا کردن راهی به قبرس کمک خواستم . با اینکه سفر در آن زمان به خاطر جنگ و کمبود سوخت غیرممکن بود٬ او تلاشش را کرد . هیچ چیزی به جز یک کشتی بادبانی پیدا نکرد . گفت :« گرچه میتوانی با این کشتی سفر کنی ولیکن بسیار خطرناک است! » و من گفتم: « من باید بروم! زیرا این فرمانِ شیخِ من است ! » شیخ برای من دعا کرد و مبلغ هنگفتی به صاحب کشتی داد تا مرا ببرد . بادبانها را کشیدند . هفت روز طول کشید تا به قبرس برسیم ٬ سفری که به صورت نرمال چهار ساعت با قایق موتوری طول می کشد ! » « به محض اینکه من پایم به خاک قبرس رسید٬ یک تجربه یِ عرفانی بر قلب من وارد شد . من شیخ بزرگ را دیدم ٬ عبدالله داقستانی٬ که به من فرمود :« پسرم! هیچ چیز قادر نیست که تو را از این راه بیرون بکشد . تو با شنیدن و قبول کردن دانش بسیاری را کسب کرده ای . از این لحظه به بعد من همیشه با تو خواهم بود. هرزمان که تو قلبت را به سوی من هدایت کنی من آنجا خواهم بود . هر سوالی که داشته باشی از من به صورت مستقیم از محضر پروردگار جواب خواهی گرفت . هر مرحله ای از عرفان را که بخواهی به آن برسی به تو داده خواهد شد چرا که تو اطاعت و فرمانبرداری را در حق ما تمام کرده ای . اولیا همگی از تو راضی هستند٬ و جدت پیامبر اکرم نیز از تو راضیست. » وقتی این را گفت من او را در کنار خودم حس کردم و از آن زمان تا به حال هیچ گاه مرا ترک نکرده ست . همیشه در کنار من است ! » پس از آن شیخ ناظم شروع به شیوع راهنمایی های عرفانی و تدریس اسلامی در قبرس کرد . بسیاری از حقیقت جویان به نزد او آمدند و اصول نقشبندی را پذیرفتند. متاسفانه این درست در زمانی بود که همه یِ مذاهب در ترکیه ممنوع شده بودند و از آنجایی که او در جامعه یِ ترک ها در قبرس بود٬ مذهب آنجا نیز ممنوع بود . حتی اذان گفتن نیز هم ممنوع اعلام شده بود . اولین حرکت او پس از ورود به محل تولدش این بود که به مسجد برود و به عربی اذان بگوید. پس از این که اذان گفت بلافاصله به زندان انداخته شد و برای یک هفته زندانی بود . به محض اینکه آزاد شد٬ به مسجد بزرگی در نیکوسیا رفت و از منبر اذان گفت . این دولت را بسیار عصبی کرد و پرونده ای برای فرستادن او به دادگاه ترتیب دادند . زمانی که او منتظر رسیدن روز دادگاه بود٬ به همه جایِ نیکوسیا و روستاها و شهرهایِ اطراف رفت و از منبر تمامِ مساجد اذان گفت. در نتیجه٬ دعوی به دادگاه ها بیشتر شد٬ و در نهایت صد و چهارده مورد بر علیه او ساخته شد . وکیلان به او توصیه کردند که اذان گفتن را کنار بگذارد ولی وی در جواب گفت :« نه ! نمی توانم . مردم باید این ندایِ دعوت به نماز را بشنوند! » اگر همه یِ این موارد مورد تعقیب و بررسی قرار می گرفت و او مجرم شناخته می شد حتما به صد سال زندان محکوم می شد . در روزی که بیش از صد و چهارده مورد برای دادگاهی شدن وی رسید٬ جواب انتخابات ترکیه آمد : شخصی به نام ادنان مندرس با حداکثر رای به ریاست جمهوری رسیده بود و اولین حرکتش باز کردن همه یِ مساجد بود و گفتن اذان به زبان عربی در مساجد مجاز شد . مسافرات شیخ شیخ ناظم به طور معمول هر سال برای زیارت به عنوان رهبر حج کاروانِ زیارتیِ قبرس به حج می رود . او تا به حال بیست و هفت بار به حج رفته ست . وی پیوسته مراقب مریدان خویش و دنباله روانِ شیخ بزرگ است . یکبار به دستور شیخ بزرگ از دمشق با پای پیاده به آلپو رفت. در هر روستا و محل برای شیوعِ دروس نقشبندی٬ و علم صوفیگری و علوم مذهبی توقف می کرد . این مسافت چهارصد کیلومتر است . یک سال تمام طول کشید تا او این امر را انجام دهد و بازگردد. او یک و یا دو روز راه می رفت تا به آبادی ای می رسید٬ و یک هفته در آبادی به تدریس دستوراتِ نقشبندی٬ برگذاری ذکر٬ آموزش دادن مردم ٬ می پرداخت و سپس دوباره به سوِ ی محلی دیگر به راه می افتاد . خیلی زود اسم او از مرز اردن تا مرزهای ترکیه بر سر زبان ها افتاد. یکبار دیگر هم شیخ بزرگ به شیخ ناظم فرمان داده بود تا دور تا دور قبرس را راه برود . شیخ ناظم از یک روستا به دیگری می رفت٬ مردم را به اسلام دعوت می کرد٬ و آنها را به رها کردنِ کفر٬ دنیاگرایی٬ و ماده پرستی سفارش می کرد . وی آن ها را به بازگشتی دوباره به خداوند دعوت می کرد . او به سرعت در سر تا سر قبرس معروف شد و مورد علاقه و عشق بسیار نیز قرار گرفت...با رنگ عمامه اش ٬ و عبایش ٬ هر دو در سبز و معروف شدن به عنوان :« شیخ ناظم سبز پوش ... ».... در این سال ها او همان فرمان را و همان قدم به قدم رفتن در ترکیه را انجام میدهد. هرسال از سال هزار و نهصد و هفتاد و هشت٬ او سه تا چهار ماه را به مسافرت از یک ناحیه به ناحیه ای دیگر در ترکیه صرف می کند . در یک سال او تمامِ استانبول٬ یالُوا٬ بارسا٬ اسکندریه و آنکارا را گشت . در جای دیگر ٬ او به کونیا٬ ایسپارتا سفر کرد. در یک سال دیگر او به طرف غرب سفر کرد ٬ دیاربکر٬ ارزروم٬ تا مرز عراق . در سالی دیگر او به دریایِ سیاه سفر کرد٬از جایی به جای دیگر ٬ از شهری به شهر دگر٬ از مسجدی به مسجدی دیگر ٬ و شروع کرد به شیوع دادنِ حرف هایِ پروردگار٬ عرفان و نور طریقت . هرکجا که او سفر می کند مردم بسیار زیادی از او استقبال می کنند و حتی ماموران و دولت نیز هم از او استقبال می کنند و به او احترام میگذارند. او شیخِ آخرین ریئس جمهورِ ترکیه بوده است ٬ و به شدت مورد احترام وی قرار می گرفته ست . در حال حاضر او در ترکیه به دلیلِ احترامِ بسیار زیاد برای او در رسانه ها و جراید شاخص و معروف می باشد. او به طور تقریبی هر هفته با شبکه هایِ تلوزیونی٬ و یا خبرنگاران٬ یکی پس از دیگری ٬ برای گرفتن نظرات وی در رابطه با مسائل ترکیه و البته آینده یِ آن مصاحبه دارد . او همان طور که پیامبر سفارش کرده ست در تعادل قرار دارد ٬ و این تعادل او را قادر می سازد تا در راه رفتن و نه لگد کردنِ دولتگران دنیاپرست و گروه هایِ اسلامی قدم بردارد . این تعادل پیام آورِ شادی٬ صلح٬ در قلب و ذهنِ نه تنها مردم عامه بلکه طبقه یِ روشنفکرِ نیز هست. در سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار شیخ شروع به دیدار از اروپا کردند. هر سال از قبرس به لندن با هواپیما و از لندن به قبرس را زمینی٬ به وسیله یِ اتومبیل سفر می کنند . او به دیدار مردم در هر سرزمین و با هر زبان٬ با مذاهب مختلف و فرهنگ های مختلف ادامه می دهد . مردم نیز به گفتن تشهد٬ و وارد شدن در طریقت و گرفتن راز و رمزهایِ عرفانی از او ادامه می دهند . در سال هزار و نهصد و نود و یک٬ او شروع به سفر به امریکا کرد . در اولین سفرش به بیش از پانزده ایالت امریکا سفر کرد . او تعداد بیشماری مردم را با باورها و مذاهب مختلف را ملاقات کرد : مسلمانان٬ یهودیان٬ مسیحیان٬ بودیست ها٬ هندوها ٬ و تمام مکاتب جدید . این نتیجه یِ سفر او به این پانزده ایالت بود . بار دوم در سال هزار و نهصد و نود و سه٬ به بسیاری از شهر ها ٬ روستاها٬ مساجد٬ کلیساها٬ و معابد سر زد . از همین طریق ٬ بیش از ده هزار نفر از مردم آمریکای شمالی به اسلام روی آوردند و به طریقت نقش بندی وارد شدند .
خانه یِ شیخ ناظم هیچ وقت خالی نبود . همیشه بودند کسانی که در خانه یِ او باشند. حداقل صد نفر روزانه به خانه ی او می رفتند . خانه یِ شیخ ناظم نزدیک خانه یِ شیخِ بزرگ در جبل قاسیان ٬کوهی که می شود از بالایِ آن شهر را دید٬ در قسمت جنوب غربی دمشق بود. او فروتنانه هم چون مردم عادی در خانه ای گچ کاری شده زندگی می کرد که در آن همه چیز ساده بود و از چوب و بعضی از آن ها با مواد طبیعی با دست ساخته شده اند . خلوت گزیدن شیخ اولین باری که وی به خلوت و انزوا رفت به فرمانِ شیخِ بزرگ در سال هزار و نهصد و پنجاه و پنج در اُردن بود . در آنجا وی شش ماه را در انزوا به سر برد . قدرت و خلوص٬ پاکی و صفایِ حضورِ او توجه هزاران هزار مرید را به آنجا جلب کرد و روستاهایِ اطرافش٬ رامتا و اَمان٬ یکباره مملو از مریدانِ شیخ شدند. دانشمندان و علما٬ و دولتمندان و بسیاری از مردم جذبِ نور ایمان و شخصیتِ وی شدند . زمانی که او دو فرزند٬ یک دختر و یک پسر٬ داشت به حضورِ شیخ عبدالله داقستانی خوانده شد . شیخ بزرگ به او گفتند :« من از پیامبر فرمان دارم که به تو اعلان کنم که به مسجدی به نامِ مسجدِ عبدالقدیرِ جیلانی در بغداد بروی و برایِ مدتِ شش ماه در خلوتِ خویش بمانی . » در این رابطه شیخ ناظم می فرماید :« من از شیخ هیچ سوالی نپرسیدم . حتی به خانه بازنگشتم و به سرعت به سویِ پایین شهر مارجا رفتم. به هیچ چیزی فکر نمی کردم٬ حتی به این که من به لباس٬ پول٬ و تدارکات برایِ این سفر احتیاج دارم . زمانی که او فرمان داد برو٬ رفتم . زمانی که به پایین شهر رسیدم٬ و راه می رفتم٬ شخصی که به من خیره شده بود مرا شناخت و به سویِ من آمد . از من پرسید که به کجا می روم و من پاسخ دادم : « به بغداد ! » او که یکی از شاگردانِ شیخِ بزرگ بود گفت :« من هم به بغداد می روم . » او کامیونی باری داشت و مرا نیز همراهِ خود به بغداد برد . » « زمانی که به مسجد عبدالقدیر جیلانی وارد شدم فردِ غول پیکری درِ مسجد را بست و قفل کرد . وی به من گفت:« شیخ ناظم ! من مامورم که در طولِ مدتی که شما در اینجا به سر می برید در خدمتِ شما باشم . با من بیایید . » من متعجب شده بودم از این مساله ولی در قلبِ من جایِ هیچ شک و شبهه ای و حتی شگفتی ای وجود نداشت چرا که ما می دانیم که در طریقت همه چیز از طریقِ پروردگار برنامه ریزی می شود . من او را دنبال کردم تا به قبرِ عبدالقدیر جیلانی ٬ جدِ بزرگوارم٬ رسیدیم و من به او سلام دادم . سپس مردِ غول پیکر مرا به اتاقی برد و گفت : « من هر روز برایِ شما یک کاسه عدسی همراه با یک تکه نان می آورم . » » « من تنها برایِ خواندن نمازها از اتاقم بیرون می آمدم ٬ و باقی وقت را در اتاقِ خود می ماندم . من در آن زمان به مرحله ای رسیدم که قادر به از بَر خواندنِ کل قرآن در نه ساعت شدم. به علاوه٬ من ۱۲۴۰۰۰ بار ذکرِ لا الله الی الله ٬ و ۱۲۴۰۰۰ صلوات و تمامِ دلیل الخیرات را از بَر و با صدایی موزون می خواندم . به همه یِ اینها اضافه کنید که من هر روزه ۳۱۳۰۰۰ مرتبه ذکرِ الله الله می گویم . هر روز الهامی پس از الهامِ دیگری می رسید . این وحی و الهامات٬ مرا از مرحله ای به مرحله یِ دیگری سوق می داد تا اینکه من در محضرِ الهی خنثی شدم . » " در یکی از این تجاربِ عرفانیِ هر روزه٬ عبدالقدیرِ جیلانی را دیدم که مرا به قبرِ خویش می خواند و به من گفت : « پسرم ! من در قبرِ خویش منتظرِ تو هستم . » من بلافاصله دوش گرفتم٬ دو رکعت نماز خواندم و به مقبره یِ او که در چند قدمی اتاقم بود رفتم . زمانی که به آنجا رسیدم شروع به تفکر و تعمق کردم٬ و به او سلام دادم . بلافاصله او را دیدم که از قبر بیرون آمده و کنارِ من ایستاده ست . در پشتِ سرِ او تختی تذیین شده با سنگ هایِ کمیاب دیده میشد . او به من گفت :« با من بیا و در کنارِ من رویِ تخت بنشین . » » « ما مثل پدربزرگ و نوه رویِ تخت کنار هم نشستیم . او به من لبخند می زد و گفت : « من از تو راضی ام . مقامِ شیخِ تو ٬ عبدالله داقستانی٬ در طریقت نقشبندی بسیار بالاست . من پدربزرگِ تو هستم و به طورِ مستقیم٬ قدرتی را که به عنوانِ پیرِ طریقتِ قدیری با خود حمل میکردم را به تو انتقال می دهم و تو را مستقیم واردِ طریقتِ قدیری میکنم . » زمانی که شش ماه انزوایِ شیخ ناظم به سر آمد٬ برایِ خداحافظی بر سرِ قبرِ جدش رفت . عبدالقدیر جیلانی در جسمِ خویش بر او ظاهر شد و گفت :« پسرم ! من از مرتبه ای که تو در طریقت نقشبندی کسب کرده ای بسیار خوشحال و راضی هستم . من می خواهم به تو به دلیلِ حضورت در اینجا یادگاری ای بدهم ! » و پس از آن ٬ او شیخ ناظم را در آغوش گرفت و ده سکه به او داد . آن سکه ها برایِ دوره یِ زندگانی او بود و نه زمانِ شیخ ناظم . شیخ ناظم تا به همین امروز آن سکه ها را نگاه داشته ست . قبل از آنکه شیخ ناظم بغداد را ترک کند٬ عبایِ خود را به عنوانِ هدیه به شیخی که به او در طولِ مدتِ شش ماه خلوت نشینی اش خدمت می کرد٬ داد. شیخ ناظم به او گفت :« من این عبا را در طول مدتی که در انزوا بودم استفاده کردم . چه به عنوانِ تشکی برایِ خواب٬ چه به عنوانِ جامه ای برایِ نماز و ذکر گفتن . این را نگاه دار٬ تا خداوند٬ پیامبر اکرم و تمامِ اساتیدِ طریقت برایِ تو برکت به ارمغان بیاورند. » مرد جامه را بوسید و پوشید و شیخ ناظم بغداد را به قصدِ دمشق ترک کرد. در سال هزار و نهصد و نود و دو ٬ زمانی که شیخ ناظم از لاهور در پاکستان دیدن می کرد٬ از آرامگاهِ شیخ علی هاجویری نیز دیدار کرد . وی برایِ یک شب در آنجا ماند . در سحر٬ تجربه ای به شیخ ناظم داده شد که شیخ طریقتِ قدیری به وی گفت :« ای شیخ٬ من تو را امشب اینجا نگاه داشته ام تا به تو ردایی بسیار ارزشمند نشان بدهم٬ که از بیست و هفت سال پیش تاکنون به صورتِ میراث گشته ست . این ردا از شیخی بزرگ در طریقتِ قدیری به شیخ دیگری در بغداد رسیده ست و دست به دست چرخیده ست تا در آخر به ما رسیده ست . تمامِ شیوخِ ما این ردا را نگاه داشتند و از آن نگاهداری کرده اند٬ چرا که این یک ردایِ شخصی بوده ست از بزرگ زمانِ آنها . » « شیخِ تُرک زبانِ طریقتِ نقشبندی دوره یِ انزوایِ خویش را در مسجد و آرامگاه عبدالقدیرِ جیلانی به سر برد . زمانی که این انزوا به سر رسید٬ وی ردایِ خویش را به خادمِ مسجد که در زمانِ خلوت نشینیِ او به او خدمت کرده بود به رسمِ یادبود هدیه داد . شیخِ طریقتِ قدیری٬ قبل از مرگِ خویش٬ به مریدان و دنباله روانِ خود سفارش کرد که از آن عبا به خوبی نگاه داری کنند٬ چرا که هرکس که آن عبا را بپوشد٬ از هرگونه بیماری به دور خواهد بود . هر حقیقت جویی که آن عبا را بر تن کند٬ در راهِ خود برایِ رسیدن به محضرِ الهی٬ به راحتی به مراحلِ بالا و دیدی عمیق دست خواهد یافت. » شیخِ قدیری در صندوقچه یِ خویش را باز کرد و ردا را که در جلدی شیشه ای بود را آشکار کرد. سپس در جلد را باز کرد و عبا را بیرون آورد .شیخ ناظم لبخندی بر لب داشت و هنگامی که شیخِ قدیری از او پرسید :« چه چیزی مایه یِ لبخند شما شده است شیخِ من ؟ » وی پاسخ داد :« این برایِ من شادی بسیار بزرگی را به همراه داشته ست . این همان عباییست که من در اتمامِ خلوت نشینی ام به شیخی که در آنجا خدمت میکرد هدیه دادم . » زمانی که شیخِ قدیری این را شنید٬ دستِ شیخ ناظم را بوسید و از وی درخواست کرد تا بیعتِ خویش را با طریقتِ قدیری تازه کند و به طریقتِ نقشبندی او را وارد کند . خداوند از اولیایش در هرکجا که باشند و هرکجا که بروند٬ خوب نگاهداری میکند٬ چرا که آنان بندگانِ بی ریا و دوست داشتنیِ او هستند . خلوت گزیدن در مدینه شیخ ناظم بارها بنابر فرمانی که بر او وارد میشد٬ به خلوت می رفت و مدت این خلوت نشینی از چهل روز می توانست باشد تا یک سال . همچنین درجه یِ رابطه یِ او با بیرون از خلوت٬ مردم یا خانواده٬ نیز تغییر می کرد : گاهی اوقات هیچ تماسی با بیرون نبود٬ برخی اوقات تنها ارتباط در حد نیاز با مردم نمازگزار در نمازِ جماعت بود٬ و زمان هایی نیز بود که تنها ارتباطش با بیرون به دلیلِ جمع کردنِ مردم و برگزاریِ جلساتِ آموزشی و ذکر بود . شیخ ناظم در شهرِ پیامبر ٬ خیلی از به خلوت رفتن هایش را انجام داد . او می گوید: « هیچ کس ٬ هیچ گاه این امتیازِ در خلوت رفتن با شیخِ خویش را نداشته ست. من امتیازِ خلوت گزیدن در یک اتاق به همراهِ شیخ خود را در مدینه یِ منوره کسب کردم . اتاقی قدیمی در کنارِ مسجدِ پیامبر که تنها یک در و یک پنجره داشت . به محضِ اینکه ما به اتاق وارد شدیم٬ شیخ پنجره را بست و کرکره را کشید . من تنها از او اجازه یِ این را داشتم که اتاق را به قصدِ پنج بار نمازم در مسجدِ پیامبر ترک کنم . » « شیخِ من٬ به من سفارش کرده بود که تمرین کنم این « نظر بر قدم » را ٬ به عبارتی متوجه یِ قدم هایم باشم در زمانی که به جمعِ نمازگزاران می روم . با نظم دادن و کنترل کردن چشم ها و دید٬ می توان نظر بر قدم را تمرین کرد٬ که با این تمرین انسان از همه چیز به غیر از خداوند متعال و پیامبرش می برد! » « شیخِ من٬ هیچ گاه در طولِ خلوت نشینی مان٬ نخوابید . من هیچ گاه او را در آن یک سال در خواب ندیدم . او هرگز غذایی نخورد. ما هر روزه یک کاسه عدسی و یک تکه نان به عنوان غذا داشتیم و او همیشه غذایِ خودش را به من می داد و تنها آب می خورد . او هیچ گاه حتی اتاق را نیز ترک نکرد . » « هر روز شیخِ من به خواندنِ قرآن می نشست ٬ ذکر می گفت و دست هایش همیشه به دعا بلند بود . ساعت ها میشد که او تنها دعا می کرد و این دعاها هیچ کدام به دیگری شباهت نداشتند. هر کدام از دعاها با دیگری متفاوت بودند و در طولِ یک سال من هیچ گاه ندیدم که او دعایی را تکرار بکند . گاهی اوقات من مفهومِ دعاهایِ شیخ را نمی فهمیدم٬ چرا که با زبانی بهشتی دعا می کرد. تنها گاهی اوقات بود که من متوجه معنایِ دعایِ او می شدم و آن هم به دلیلِ الهام و وحی ای بود که به قلبِ من وارد میشد. » « من هیچ گاه متوجه نمی شدم که شب چه وقت سر آمده ست و روز رسیده ست مگر زمان هایی که با نمازگزاران بودم . شیخ بزرگ عبدالله داقستانی ٬ هیچ گاه نوری به غیر از نورِ شمعِ اتاق را ندید در طول یک سالی که در خلوت بودیم . من نیز روشنایی روز را تنها وقتی میدیدم که برایِ نماز بیرون می رفتم . » « در طولِ خلوت نشینی ام من به مراحلِ مختلفِ عرفان دست یافتم . یک روز شنیدم که شیخ می گفت : " خداوندا به من قدرتِ شفاعت و میانجی گری که به پیامبرت اعطا کردی٬ عطا کن تا بتوانم شفاعتِ تمامِ انسان ها را در روزِ قیامت در محضر تو بکنم . " زمانی که او این جملات را می گفت٬ من تجربه ای داشتم از روزِ قیامت٬ و خداوند متعال و پرشکوه که بر رویِ عرشِ خود٬ به قضاوتِ مردم می پرداخت . پیامبر در سمتِ راستِ محضرِ ایزدی قرار داشت و در سمتِ راستِ او شیخِ بزرگ قرار داشت و من در سمتِ راستِ او قرار داشتم . » « پس از آنکه خداوند قضاوتِ خویش را تمام کرد٬ به پیامبر اجازه یِ شفاعت داد . هنگامی که پیامبر شفاعتش را کرد و تمام شد٬ به شیخِ بزرگ فرمان داد تا برکتش را به مردم عطا کند و با نیرویِ روحانی ای که به وی عطا شده٬ میانجی گری کند برایِ مردم . این تجربه زمانی به پایان رسید که شیخِ من گفت : " ناظم ! الحمدالله ! الحمدالله ! من جوابم را گرفتم ." » « این تجربه ها ادامه داشت . یک روز پس از اینکه من از نمازِ صبح بر می گشتم به من گفت : " ناظم ! نگاه کن ! " من کجا را باید نگاه میکردم ؟ بالا ٬ پایین ٬ راست و یا چپ ؟ ولی گویی به من رسیده شد که باید به قلبش نگاه کنم . به محضِ اینکه من به قلبِ او نگاه کردم٬ ناگهان عبدالخالیق القاجدوانی در جسم خویش بر من آشکار شد و به من گفت : " پسرم ! شیخِ تو همتا ندارد . هیچ کس مانند او هیچ گاه نیامده ست . " و سپس شیخِ بزرگ و مرا دعوت کرد تا همراهش برویم . » « خیلی زود ما خودمان را با شیخ عبدالخالیق در جایِ دیگری در زمین دیدیم . او گفت : " خداوند متعال به من فرمان داده ست که به سوِ آن سنگ بروم . " و ما او را تا آن سنگ دنبال می کردیم . او گفت : " خداوند توانا٬ به من فرمان داده ست که به این سنگ ضربه بزنم . " زمانی که او به تکه سنگ ضربتی زد٬ یک جریانِ رودِ پر قدرت و عجیب از چهار گوشه یِ سنگ٬ جاری شد ٬ که من هیچ گاه همانند آن را ندیدم . او گفت : " این جریانِ آب امروز به وجود آمده ست و تا روزِ قیامت به همین شکل خواهد جوشید. " » « پس از آن او گفت : " خداوند متعال به من گفته ست که از هر قطره یِ این آب او فرشته ای از نور را خلق می کند که او را تا روزِ قیامت ستایش خواهند کرد . و او به من بدین صورت فرمان داد که : « بنده یِ من ! عبدالخلیق ! کار تو اینست که بر هر فرشته نامی بگذاری . هیچ نامی را نمی توانی بیش از یکبار تکرار کنی . تو باید به هرکدام از آنها نامی متفاوت از بقیه بدهی و عباداتِ آنها را حساب کنی . سپس تو ثوابِ این عبادات را بینِ پیروانِ طریقتِ نقشبندی تقسیم می کنی . این مسئولیت با توست . » " و تجربه یِ من همین جا به پایان رسید . من بسیار مجذوبِ عبدالخالیق القاجدوانی و کارِ فوق العاده اش شدم .» « تجربیاتِ معنوی بر من همچون قبل وارد می شد و ادامه داشت . در روزِ آخرِ خلوت نشینیمان با شیخ٬ بعد از نمازِ سحر ٬ من صدایِ گریه یِ کسی را از بیرون شنیدم . من صدایِ بلندی را شنیدم و پشتِ آن صداهایِ دیگری را که صدایِ تعدادِ زیادی کودک بود را شنیدم که گریه می کردند . آن گریه کردن متوقف نمی شد و من نیز نمی توانستم که برم و ببینم که کیست که گریه می کند٬ چرا که اجازه یِ خروج نداشتم . این صدایِ گریه بلندتر شد و برایِ ساعت ها ادامه داشت . » « پس از آن شیخِ بزرگ به من نگاه کرد و گفت : " ناظم ٬ می دانی چه کسی گریه می کند ؟ " چیزی که من می دانستم این بود که این صدایِ گریه یِ انسان نبود٬ گفتم : " شیخِ من ! شما بهتر می دانید. " او به سرعت گفت : " این ابلیس و سربازانش هستند . تو می دانی که چرا آنها گریه میکنند ؟ " گفتم : " شما بهتر می دانید . " او گفت : " شیطان خبردار شده ست و متوجه شده ست که دو نفر آدم رویِ زمین از حیطه یِ کنترل او خارج شده اند . " » « پس از آن به من تجربه ای داده شد که در آن من شیطان و سربازانش را می دیدم که دور هم حلقه زده اند و زنجیری آسمانی به دلیلِ جلوگیری از اینکه آن ها به شیخِ من و من دست رسی پیدا کنند . آن تجربه در همان جا به پایان رسید . سپس گفت : " الحمدالله که پیامبر از تو راضی ست و من نیز از تو راضی هستم . " پس از آن شیخِ بزرگ دستش را بر رویِ قلبِ من گذاشت و من بلافاصله٬ پیامبر و ۱۲۴۰۰۰ پیامبر٬ ۱۲۴۰۰۰ همنشینانش٬ ۷۰۰۷ اولیایِ نقشبندی٬ ۳۱۳ اولیایِ با عظمت٬ و ۵ قدسیِ آسمانی را دیدم . همگی آن ها به من تبریک می گفتند و دانشِ یزدانیِ خویش را در قلبِ من جاری می ساختند. من تمامِ رموزِ طریقتِ نقشبندی و چهل طریقتِ دیگر را از آن ها آموختم .» پیشگوییِ شیخِ بزرگ در رابطه با شیخ ناظم شیخ بزرگ پیش از آنکه از دنیا برود٬ در وصیتِ خود گفت : « با توجه به طریقتِ پیامبر٬ من ناظم را آموزش دادم و او را در ریاضت هایِ بیشماری قرار دادم٬ و در تمارینِ سختی او را موردِ آزمایش قرار دادم و او را به عنوانِ جانشینِ خویش قرار می دهم . من می بینم که در آینده ٬ وی طریقتِ نقشبندی را در شرق و غرب گسترش خواهد داد . خداوند در قرن بیستم و اوایلِ قرنِ بیست و یکم٬ همه نوع مردمی را ٬ فقیر و غنی٬ دانشمندان و سیاست مداران٬ را وادار خواهد کرد که به سویِ او بیایند٬ از او بیاموزند و طریقتِ نقشبندی را در زندگیشان انتخاب کنند. این طریقت همه یِ دنیا را خواهد گرفت و هیچ قاره ای از رایحه یِ خوشبویِ آن تهی نخواهد بود . " " من می بینم که وی بنیان گذار و بنا کننده یِ پایگاه هایِ بزرگی به عنوانِ پایگاه هایِ آموزش و گسترشِ طریقت در لندن ٬ خواهد بود . همچنین وی طریقت را در امریکا نیز شیوع خواهد داد . او عشق٬ صلح٬ صمیمیت و بی ریایی ٬ هماهنگی و شادمانی را در مردم منتشر خواهد کرد و آن ها را به پشتِ سر گذاردنِ زشتی ٬ ایجاد ترس و وحشت در مردم و سیاست تشویق خواهد کرد . من قشرِ جوانی را می بینم که به سویِ او از همه جا سرازیر می شوند٬ و از او برایِ برکت و عشق کمک می خواهند . او به آن ها مسئولیت قبول کردن در طریقتِ اسلامی ٬ متعادل بودن ٬ زندگی کردن در صلح با همه گان از هر مذهب ٬ رها کردن کینه و دشمنی را آموزش خواهد داد . مذهب برایِ خداست و اوست که قضاوت کننده یِ بندگانش است . " این پیشگویی ٬ درست همانطور که شیخ بزرگ توصیف کرده ست٬ به حقیقت پیوسته ست . یکسال پس از مرگِ شیخِ بزرگ در سالِ ۱۹۷۳ ٬ مولانا شیخ ناظم اولین سفرش را به ترکیه برایِ دیدنِ بارسا انجام داد . پس از آن به لندن سفر کرد . جوانانِ بسیاری ٬ بخصوص پیروانِ جان بِنِت٬ به دیدار او آمدند. زمانی که مردمِ بسیاری برایِ دیدن او و شنیدنِ حرف هایِ او آمدند٬ او اولین پایگاهش را در آنجا در سالِ ۱۹۷۴ پایه گذاری کرد . او به دیدارهایِ سالانه اش از انگلستان در ماه رمضان و پس از آن ادامه داد . طریقتِ نقشبندی٬ به سرعت در اروپا نفوذ کرد و در امریکا ٬ کانادا و امریکایِ جنوبی منتشر شد. او سه پایگاه برایِ آموزش دادنِ مردم در راهِ عرفانی ٬ رها شدن از افسردگی و بالا کشیدنِ آنها برایِ رسیدن به آرامشی در قلب هاشان بنا کرد . دروسِ آموزشی او در سرتاسرِ اروپا ٬ آفریقایِ شمالی ٬ آفریقایِ جنوبی ٬ کشورهایِ خلیجِ فارس٬ امریکایِ شمالی و جنوبی ٬ آسیایِ جنوبِ شرقی٬ روسیه و بخش هایی از چین ٬ استرالیا و نیوزلند گسترش پیدا کرد . شما در تمامِ کشورهایی که ما نام بردیم و حتی کشورهایی که نام نبردیم نمی توانید جایی را پیدا کنید که از شیخ ناظم اثری درش نباشد . این همان چیزیست که او را از تمامِ اولیایی که در حال حاضر زنده هستند و آنهایی که پیش از این آمده اند متمایز می کند . شما تمامِ زبان ها را می توانید بشنوید وقتی که او در بینِ مردم حضور دارد. هر ساله٬ در ماه رمضان٬ کنفرانسِ بزرگی در لندن برگزار می شود که بیش از ۵۰۰۰ نفر برایِ شرکت کردن در آن از سرتاسر جهان می آیند . درست همان طور که خداوند گفته است : « ای مردم ما شما را به صورتِ ملت ها و قبیله ها در آوردیم برایِ اینکه همدیگر را بشناسید. » - سوره حجرات ٬ آیه سیزدهم – پیروان او از هر دسته و گروهی هستند . شما می توانید فقیر٬ غنی ٬ تاجر٬ دکتر٬ وکیل٬ روانکاو٬ ستاره شناس٬ لوله کش٬ نجار٬ دولتمرد٬ سیاستمدار٬ سناتور٬ صدر اعظم٬ رییس جمهور٬ شاه٬ سلطان٬ و همه جور آدمی ٬ پیدا کنید که به سادگی ٬ لبخند او٬ و نور و حالتِ عرفانیِ او جذب شده اند . بنابراین٬ او به عنوانِ شیخی جهانی شناخته شده است . سخنان او به شکل هایِ مختلف گردآوری شده و به صورت کتاب در حال حاضر در دسترس است . این شاملِ سریِ کتاب هایِ اقیانوس هایِ برکت که بیش از سی و پنج جلد کتاب می باشد٬ و هزاران فیلمِ ویدئویی٬ و هزاران هزار نوارِ صوتی نیز می شود . زندگی شیخ به صورتِ قوی و سرسختانه ادامه دارد . او مسافرِ راه خداوندست٬ که هیچ گاه در خانه نمی نشیند و همیشه از جایی به جایِ دیگر می رود . یک روز در شرق است و روز بعد در غرب. یک روز در شمال است و روز دیگر در جنوب. شما نمی دانید که روز بعد او در کجا قرار خواهد گرفت . او همیشه با دولتمردان ملاقات می کند و آن ها را به صلح و آشتی و نگهداری از دنیایِ طبیعت تشویق می کند . او همیشه تخمِ عشق و آرامش را در قلبِ تمامِ مردم می کارد . ما نیز امیدواریم که در سایه یِ تعلیماتِ وی٬ تمامِ مذاهب راهِ خودشان را برایِ مصالحه با یکدیگر پیدا کنند و تفاوت ها را کنار بگذارند تا در آرامش و صلح زندگی کنند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:32 توسط ح.حبیبی |
|
|
دیروز روز مادر بود. البته به روایت غربی ها، و اینجا همه به مادرشون هدیه میدادن و همجا فضای خاصی داشت. تو این حالُ هوا بود که فکر میکردم، خدا بر اساس تعالیم الهی که میگن او ازلیست، و نه زاده شده و نه کسی از او زاده شده، یعنی مادر نداره، پس بالاخره ما انسانها چیزی داریم که خدا نداره و اون مادره!! نه؟ زمین با این همه، پرندهُ چرندهُ کوهُ کمند با این همه آدمای رنگُ وارنگ پر از صدا، پر از غزل قشنگ تر از تو نداره! آسمونا، کهکشونا هزار هزار ستارههای رنگیُ سیاره هاش که روشنن از صبح تا شب بوق میزنن با چشاشون بی همه وقت اما بازم با این همه نور چشاتُ نداره! دروغ چرا، دنیا بده، از سر تا پاش همه غمه، مرگ داره، درد داره، شبای بی سحر داره، ازین ورش تا اون سرش یک نفسه، توپُ تفنگاش همه جا، چاقوکشش قطار قطار، قشنگیاش تو قصه هاس، اگر نه کلّش مث خواب واسه ما، اینا کنار، راست حسینیشُ بگم: این زندگی بدون تو یه لحظه موندن نداره! خدا تو دنیا یکی یه! هزارتا اسمُ رسم داره! بهشت هفت طبق داره، دریا، زمین آسمون مال اونه، شریکُ همتا نداره، خودش میگه لَم یَلد ه! زادهُ همزاد خودش حرفُ حدیثا به کنار! بین خودمون بمونه، خدا با اون بزرگیُ دارایی هاش، با دنیا وُ آخرتش، لَم یَلدُ لَم یولدش، مث ماها تو زندگی، گوهر نابی مث مادر نداره! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:20 توسط ح.حبیبی |
|
|
دوست اهل مطالعه ، خسته نباشی! کتاب بدم خدمتتون؟ سلام دوست کتابخون من! حالُ احوالت خوبه؟ اوضاع کتاب چطوره؟ منم چند سال پیش تو این نمایشگاه بودمُ چرخ میزدم و کتابارُ دید میزدم، و کتابای زیادی رُ میدیدم که بعضی هاشون حول محور خدا و گفتگو با خدا بودن ، بیشتر که نگاه میکردم میدیدم که کتاب نوشتهٔ یه آقا یا خانوم خارجی هستن و به قول معروف ترجمه شدند، بعدش با خودم این جمله کلیشه رُ میگفتم: ما که این همه شاعرُ عارف داشتیم چرا باید الان کتابای مناجاتمون ترجمه باشن؟ البته که میدونم این جمله خیلی تکراریه، ولی از چند وقت بعدش، یه دفترچه تو جیبم گذشتم و هرجا احساس کردم باید با یکی حرف بزنم و از طرفی کسی دم دستم نبود، شروع میکردم با خدا حرف میزدم، این جمله ها و حرف زدنا جدی جدی رفت تو خط عاشقی و انقدر روم زیاد شد که گفتم: همه ترا خدا میخوانندُ من محبوب. همه ترا خدا میخوانندُ من نفس! راستش از تو چه پنهون که خیلی باحال بود، حس خیلی خوبی داشتم. میدونی حرف زدن اینجوری با خدا یه جورایی مثل گپ زدن با آدما نیست، که ببینی تموم میشه، یا مثلا حوصلشون رُ سر ببری، نه، وقتی با خدا حرف میزنی با زبون خودت و از دل خودت، سبک میشی و میبینی خیلی از حرفایی که تو دلت مونده بودن راحت جاری میشن. خلاصه رفیق، این کتاب ( روشنایی بر کاغذ ) که به زحمت عزیزانم به چاپ دوم رسید، کتابی ست که ترجمه نیست! و من این کتاب رُ در معبدُ مسجدی دور افتاده وسط کویر هم ننوشتم، بلکه این کتاب رُ تو قطار، کوچهُ پس کوچه، دانشگاه، بقالی،... تو قلب اروپا نوشتم، آخه منم یه مرشد اعظم با موُ ریش بلندُ سفید نیستم، جوونی هستم با همه شورُ شوق جوونی. خلاصه، به قول بخشی از این کتاب: خدای من، ترا روانتر از فرو افتدن برگ از درخت در دل خویش حس میکنم حالا دوست عزیز، منم تو رُ از این دور حس میکنم و بهت سلامی صمیمانه میفرستم. خداحافظ حسام حبیبی اردیبهشت ۸۸ وین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:32 توسط ح.حبیبی |
|
|
(در اکثر گویشهای خراسانی به برادر میگن: بِرار )
برای برار عزیز:
بِرار آی برار، رفیق لحظه هام چند روزیه که نیستی از خودتم به ما خبر نمیدی، برار، هوای شهر ما عجیب ابریه و پشت هر ستاره شبنمی نشسته دو روز پیش بود انگار! که پیش تو به آسمون خیره شدیم، ولی نه، ساله دوریت! هزارُ صد هزار هم گذشته. برار، زمونه سخت به بند میکشد مرا ازین طرف، از اون طرف، صدای وحشتُ شکایت، و شیشه قلب هم، مثِ یک بولور پُر ترک میون سطل آشغال خورد میشود. و عشق هم که هیچ، نه اون ستاره غزل سرای حافظ است، نه آتشی به جون مولوی که عین یک انار له شده میان دستِ گندهٔ تجاوز است. هوا عجیب بوی دود میده برار، تمام قلبها سوخته، کباب و عقل هم نه چون چراغُ شمع راه که چون چراغ قرمز میان مرز هاست. بگو برار که شب ها چه میرسد برای تو به خواب؟ و روزها چه میکنی بدون ما؟ برار اگه یه روز یا یه شب فرشته ای به خوابِ تو، به چشم تو گذر بکرد مثِ برار احمقِت نشی اسیرُ گم بشی میون دشت شعرُ آرزو فرشتهها همه خیالی ان، ستاره ها به دست ما نمیرسن، یه وقت نری به پشت بوم، بالای کوه، اونور کوه! زمین ستاره ش کجا بود؟ اگه یه روز ستاره ای هم دیدی، گور باباش! خواب دیدی ستاره حرف مفته، زمین پوستش کلفته، بشین نرو اون بالا اون بالا آتیش داره، یه وقت نری دودی میشی، مث علی سنتوری میشی! خلاصه برار خواستم بگم، زندگی یه دنیا راز داره، کبابِ غاز داره چنارُ باز داره یه وقت نری تو دریا، تو ابرا هرجا که هستی خوش باش! مثل گلُ درختا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:17 توسط ح.حبیبی |
|
|
زستان وا رویی به هاریش هات تو هه ر نه هاتی (به زبان کردی کورمانجی یعنی: زمستان هم رفت بهار آمد و تو نیامدی)
تا حالا در مورد بچه هایی که در کشورای فقیر و بحرانی مهاجرت کردند مطالبی شنیدی؟ بچه هایی که به خاطر مسائل بحرانی کشورشون توسط خانوادهاشون به سرزمینهای دیگه فرستاده میشن و خب سختیهای بسیار زیادی رو هم متحمل میشن. برای نمونه خانوادهای تبتی فرزنداشون رو واسه رسیدن به فضایی آرام و قابل رشد به جاهایی مثل هند میفرستن و خوب از راه قاچاق، مثلا از راه کوها و یا با قایم کردن بچه ها در اتوبوس ( قسمت بار )، لازم که بگم این بچه ها همه بین ۴ تا ۸ سال هستن. اینکه اینها به کشور دیگه مهاجرت میکنند چه بالایی سرشون میاد، بماند. خیلی ساده میتونم بگم که اونا راحت کودکیشون و بخش عظیمی از زندگیشون رُ از دست میدن. این اتفاق به تبتیها مختصر نمیشه و شامل کودکان افغانی، کردها در عراق هم میشه. و البته در گذشته هم این اتفاقها بود، مثلا در برخی کشورهای اروپای شرقی و یا یهودیان در دوران جنگ جهانی که بچه هاشون رو برای اینکه نمیرن و در کوره ها کباب نشن به روشای خطرناکی اونا رو فراری میدادن، مثلا در قطار ( در زیر قطار، نزدیک به ریلها و یا در قسمت سوخت قطار ) پنهان میکردند. ( و البته اینو کسی نمیتونه دیگه انکار کنه چون این بچه های کوچولو الان بزرگن و خیلی هاشون هم زنده.) همینطور که گفتم، اینکه بعد از این مهاجرت اینها چه میکشند، بماند. به هر حال این هم نشانه ایست از آشفتگی این جهان و اندوهی که در آن نهفته است. اما همه اینا مقدمه ای بود، که اشاره کنم به ملاقاتی که با یکی از همین بچه ها امروز داشتم، بچه ای که واسه خودش مردی شده، این جوون کٔرد از عراق مهاجرت کرده، و از زمانی که از خونش جدا شده ( ۱۱ سالگی ) تا الان ۲۰ ساله که پدرُ مادرشُ ندیده، این که چه کشیده در این سالها هم خود حرفیست که کسی نمیتونه درک کنه. به هر حال میگفت شاید پدر و مادرش از طریق ایران بتونن ویزا بگیرن و بچه شون رو در ایران ببیبن، و باز البته اگه ایران به این جوون ویزا بده ( که خودش میگه، بعیده ) خلاصه بعد از این گفتگو تاثیر گذر با جوون کٔرد، هیچی نداشتم بگم جز این شعر:
-خداحافظ پسرم - خداحافظ پدر، خداحافظ مادر - مواظب خودت باش، به خدا میسپاریمت! و رفتم از دشتهای کوچکُ بزرگ آرام گذشتم. دستهای کوچکم توان حمل چمدان بزرگ را نداشت - اما نه، تو مرد شدی این جمله را آنگاه به من گفتی که اشک میریختم، - و به پشت سر نگاه نکن پسر! یادم هست، آنگاه که به وقت خداحافظی به پشت سر نگاه کردم به من گفتی. و اینسان در تنهایی خویش آرام آرام اشک میریختم و در زیر لب از خود میپرسیدم که: مگر مرد گریه میکند؟ اشکها را پشت سر گذشتم و تو ندیدی چگونه مرد شدم و زیر لبم سبز شد، و چگونه صورتم را با تیغ خونی کردم، آنگاه که صورتم را در آینه دیدم. در آینه صورتم جوان تر شد، اما تو؟ نمیدانم. در التهاب اینکه چه میکنی چه شبها که از خواب پریدم و در حسرت یک لیوان آب دوباره به خواب رفتم. همیشه از هم دور بودیم، چو ماه که در هجر نیمه دیگر خود میماند، من در تاریکی تو در روشنی، من در روشنی و تو در تاریکی. چه کسی میداند؟ چه کسی میفهمد؟ که صدای هر زنگ دل مارا به کجا میکشدُ میگوید: آه تو نیستی! نه تو نبودی با من وقت سرمای خزان و نبودم با تو وقت خوابیدن برف بر موهایت، از خودم میپرسم: زندگانی این بود؟ روزگارم طی شد، سالهایی رفت، قد کشیدم، کافی درس و تحصیل، زیاد کارُ باری هم هست خانهٔ کوچکُ آرامی هم رو به میدان دارم، اما، تکه ای گمشده در پازل من! هرچه میریزمُ میچینم آخر بد شمایل تر از پیش. آه تکه گمشده ام، معنی بودن من، ای که منعم کردی، به نگاهی در پشت، و مرا گفتی مرد، وقت باریدن چشم، راستی حالتان خوب است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:49 توسط ح.حبیبی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
فرزاد اژدری سینا حبیبی هند و ایران شناسی کیهان شناسی مقدماتی ترانه های زندگی من شعر و عشقهای مرده |
|
RSS
|